نقدی بر خودم یا "نمی توانم ها"

اگر تاریخ نوشتنش را بگذاری فروردین و تاریخ نشرش را خرداد ، می بینی که اصلاً این نوشته ی "نوروزی که نمی شویم" هیچ بازخوردی نداشته و این برای من قلم به دست و عقل به چشم هیچ خوشایند نیست که ببینم خط خطی هایم را حتی یک نقد یا نظر نگذاشته اند .

 

باشدی گفتم و خودکار را برداشتم . نقدی بر "نوروزی که نمی شویم" :

نوشته ی سه پست قبل را خواندم . نه مثل شما یک بار و دوبار ، که بارها خواندم . طبق معمول و نه مرسوم بگذارید زمین ام را تعریف کنم . یادداشتی که درصدد نوشتنش ام حول توان شخص نویسنده می گردد و نه هیچ مجرای دیگر . نقدی با پیش زمینه ی ارزشی (!)

شاید بزرگترین اشکال این نوشته کثرت موضوع ها و کم عمقی در پرداخت به آنها باشد . در عین حال اینکه از موارد زیادی نام برده شده ، – چون مصرف طلبی ، چرخش ارزشی ، تربیت کودکان ، روابط خانوادگی و از این دست – نویسنده در هیچ کدام شان عمیق نیست و شاید هم جرأت نکرده (یعنی نکردم دیگر) . موضوع ها با وجود پیوستگی شان ، جدی بهشان پرداخته نشده . درست کانه یک خاطره گویی صرف . استفاده از یک قالب با گنجایشی عظیم و استفاده از آن در حد یک بدون شرح.

نویسنده حتی وضعیت خودش را درست با این قضایا مشخص نکرده . مثلاً وقتی که از یک پوستر یاد می کند ، با شعاریت حجاب ، فقط رفتارها را بازخورد می دهد . همین . بدون اینکه بد و خوب خودش را تعریف کند . بدون اینکه حتی بد و خوب مردمش را تعریف کند . خیلی جاها به نظر می رسد نویسنده دچار خودسانسوری شده . یعنی نقض وجود خودش در قضیه و باقی ماندن در یک جمله ی شعاری - اولین مشکل خودم بودم ... - .

از تراز حرفه ای آن که بگذریم (که این نوشته را در آن جایی نیست) ، باید گفت که عکس ها با مصداق های نوشته ایش خیلی فاصله دارد . گویا هیچ کدام از این سیاهه ها هنگام عکاسی در ذهن طرف نبوده . عکس ها پروژه ای ست جدا و نوشته ها نیز . نوشته ها بیشتر یک خاطره گویی صرف اند و کل طرح یک معناپردازی انتزاعی است انگار . معنا پردازی ای که هر چند جاهایی آن را توجیح می کند ، اما گویی قصه های ساده ی مادربزرگش را از اطراف خود روایت می کند . گویی خود نویسنده سنخیتی با این ها ندارد . این ها را بارش کرده اند . نویسنده بیشتر یک وامانده ی معناست تا معناپرداز . جواب های دیگران را ردیف کرده و خودش سؤالاتی دیگر دارد . گویی این ها دردهای خودش نیست . او کجاست ؟ همان جاهایی که بودنشان را نقد می کند ؟

نویسنده احتمالاً توی بازار گرم انتخاب کلاه کابوی (Cow boy) است . یا کنار پوستر حجاب گرم چشم چرانی . او به واقع کجاست ؟ غیر از این است که او هم "کپر نشین خیابان های باران نشسته" است ؟...

البته این ها همگی جواب دارند . اگر فکر کرده ای که با این چیزها حضرت نویسنده را دَمَغ می کنی ، جواب می دهد که من مجبور بودم آویزان خانواده ی قصه باشم . احتمالاً جوابت را با علم به فعل و از این چیزها که لازمه ی نقد فعل است ، می دهد . اما نویسنده خودش بهتر می داند که توی بازار چه می کرده . یا درون قبرستان یا سیزده به در یا ... .

این ها شاید پاسخ به درخواست دوستی باشد که بعد از خواندن متن گفت :

- خودت را اصلاح کن اخوی !

 

۱۲ خرداد ۱۳۸۹

تو با شهر قهر کرده ای

خدایا می بخشید . دوباره مزاحم شدم . می دانم کار زیاد داری . شنیده ام که مردم فلان ولایت را زلزله چه کرده . شنیده ام از فلسطین و مخلوقات اسرائیلی ات . شنیده ام یک چیزی است به نام سرطان . شنیده ام درباره ی فقر . من هم دیده ام عکس جنازه های کودکان آفریقایی را . بل همین جنازه های بچه های دوخانه آن طرف تر را . من هم شعر محمد کاظم کاظمی را خوانده ام : "شهید داده ام ، از دردتان خبردارم "

دیده ام . شنیده ام . خوانده ام . بی هیچ "الخ"ی و در نهایت مانده ام . وامانده ام .

اما می دانی ! ما بی دردها هم چندان بی درد نیستیم و تو هم نه فقط خدای دردمندان . می دانی ! گاهی اوقات همین طور الکی دلم برای شیطان ها می سوزد ، خاصه بزرگترهاشان و یقین دارم که تو خدای آنها نیز هستی و خداییت را می کنی ؛ برای همه .

پس بگذار دردهای این ناچیز را هم بگویم :

مدتی است که احساس می کنم نیستی . بی آن که کافر باشم . در من نیستی . مدتی است هر که را می بینم ، گویی با تو قهر است . مدتی است که تو خدای صاف و ساده ی امام زاده ها نیستی انگار .

مدتی است که انگار گمت کرده ام . انگار سوار واحد نمی شوی . گمان نمی کردم اهل تاکسی باشی ! و انگار تو سوار تاکسی هم نمی شوی .

انگار مدتی است توی آینه به غیر از من کسی نیست . انگار توی دانشکده ی ما هم نمی آیی ؛ آخر دیروز پنج دقیقه ای مدام توی صورت نامحرم فیکس کرده بودم . مدتی است قدم هایم را نمی شمارم . انگار هیچ کس نمی شمارد . انگار هیچ کس شب ها یک دفترچه نمی گذارد جلویش و حساب اعمالش را نمی گیرد . انگار مدت هاست که "آوینی" مرده :

"هنر آن است که بمیری ، پیش از آنکه بمیرانندت ."

چرا که همین مدت هاست توی دانشکده ی هنر همه مشغول زنگوله ساختن برای در و دیوار اند و هیچ کس در بند مردن نیست . البته در بند خودکشی چرا !

کلاً در بند بودن هم خیلی خوب نیست . مثل من که در بند جوابم و یکی نیست که بگوید :   - زکی برادر ! کو سؤال هات ؟! ...

انگار کسی به کسی نیست و هر کس داعیه دار نان شب خودش است . و نان ظهر و صبح و عصر و سحر و بینهما . انگار کسی جز خودش و جلویش و پشت سرش و سمت چپ و راست و بالا و پایین و مایل بر روی محورهای x وy وz  ، هیچ چیز دیگر را نمی بیند !!! ... . امروز جوانک موتوری از قاپیدن کیف یک پیرمرد هم عاجز ماند .

انگار تو اصلاً با این شهر قهری .

 

۱۰ خرداد ۱۳۸۹

هذا من فضل ربی

هر طور شده باید پیدایش کنم . زیر پای هر کس دیگری که بود الآن یحتمل توی زباله دانی ماشین ها جاگیر شده بود . نای راه رفتن نداشت . خاور را می گویم . از این مدل قدیمی های کوتاه قد . روی شیشه ی سمت شاگرد نوشته بود : "هذا من فضل ربی".

با خدا به نرخ پول خون مخابرات

کاش این خدا هم خط داشت . کاش شماره اش را داشتی تا گاهی - یا گاهاً - که دلت می گیرد - بعضاً می میرد - می گرفتی و یک دل سیر - به اندازه ی پول خون مخابرات - درد دل می کردی . آن گاه دیگر نشنیدن صدایش مهم نبود برایت . مهم نفسی بود که حرف های تو را کلمه به کلمه ، واج به واج می شنید . اگر چنین بود ؛ اگر به جای تمامی "گرل فرند"های ترگل ورگل ، به جای تمام رفیق لوطی هایی که این روزها کمتر گیرت می آید ، چنین بود ، دیگر لازم نداشتی برداری و بنویسی و بنویسی و بنویسی . بعد بگیری و هی بخوانی و بخوانی و بخوانی شان . دو ساعت حرف های تکراری دلت را بیاوری روی کاغذ و هی دلت را نشان خودت دهی .

"گرل فرند"ها هر چقدر هم که فرند باشند - اصلاً تو بیا و بگو تاپ فرند باشند - گوش حرف های خلوت تو را ندارند . همان طور که کشیش ها گوش اعتراف شنیدن ندارند . همان طور که پدرها و مادرها گوش "بی" های تو را ندارند - شما هر چه خواستی بگذار بعدش - . همان طور که معلم ها گوش نمی توانم ها را . همان طور که هیچ کس به واقع گوش گرو نمی گذارد برلی هیچ کس دیگر (اخوی سمعک ، ششصد هزار تومان) و همان طور که اخوی گوش " آن کار دیگر ..." را ندارد و همان طور ...

راستی با خدا به نرخ ایرانسل ، دقیقه ای چند حاجی صابونی ؟!...

نوروزی که نمی شویم

مقدمه

قبل از عید حدود دو صفحه مقدمه برای این یادداشت ها آماده کرده بودم ، اما بعد از نوشتن مطالبی که پیش رو دارید ، دیدم آن مقدمه کاربردی ندارد . تمام آن روده درازی های حذف شده در تشریح سؤالی بود که این دیدن ها را ساخت . پس همان سؤال را به عنوان مقدمه می آورم :

"نوروز چه چیزهایی به انسان ها می دهد و انسان ها چه چیزهایی از نوروز می گیرند ؟"


برای کشف جواب باید به مکان هایی می رفتم که انسان های نوروزی جمع می شدند . انسان هایی که رفتارهاشان متأثر از بهار شدن بود . ساده تر ، باید می دیدم که تأثیرات نوروز بر انسانها چیست و برای حس بینایی ، تنها راهی که به ذهنم رسید عکاسی از جمع هایی بود که به خاطر نوروز به وجود آمده اند یا حداقل به نام نوروز .

البته مشکلاتی در این رابطه وجود داشت که اولیش خودم بودم . یک عضو خانواده که انتظاری نوروزی از او می رود . با توجه به این محدودیت اولین جایی که راهم خورد خیابان های شهر بود .

خیابان ها در اواخر زمستان – اسفندماه – در ظاهر شلوغ تر می شود . ازدحامی که برای خرید مایحتاج مراسم سال جدید بوجود می آید . لباس های نو ، چیدنی های سفره ی هفت سین ، میوه و شیرینی و آجیل و ...

تا این جایش همگی نوروزی به نظر می رسند . حال نوبت به تو می رسد که راه بیفتی میان جمعیت و یکی دو ساعت ول بچرخی میان مردمی که قرار نیست فقط ترکیب بندیشان کنی . قرار است هضم شان کنی یا حداقل سؤالشان .

همه چیز عادی است . مثل هر سال ، مثل من و مادرم ، خانواده . یک عید است و یک خرید عید ؛ من به دنبال چه می گردم ؟!

پس از یکی دو ساعت وقتی فکرم به جایی قد نداد سعی کردم تصویرشان کنم :

سوژه ثابت ، دیافراگم اول ، حال سرعت . نورسنجی می گوید خوب .

راستش را بخواهید برای منی که تا به حال از پشت منظره یاب یک دوربین عکاسی خیلی معطل نمی ماندم ، برای من که فقط Auto را خوب می شناختم و دکمه ی شاتر را ، کمی سخت گذشت .

اولین عکسم را گرفتم - احتمالاً - . عکس از وسط یک جوی آب ، تصویر یک آجیل فروش به همراه مشتری هایی است که چیز خیلی خاصی درشان وجود نداشت .

خیابان را که دنبال می کردی ، می رسیدی به ورودی بازار . و من رسیدم . چند سوژه از دستم پریدند . یکیشان پیرمردی بود که جمعیت را با گاریش می شکافت و جلو می رفت . پشت سرش رفتم . هی با دیافراگم ور رفتم ، هی با سرعت . یکبار فلش می خواست ، قدم بعدی نه ، تا بالأخره پیرمرد پیچید توی کوچه ای فرعی و مرا ناجور توی خماری گذاشت .

***

چیزی که بازار یاد آدم می دهد و شاید هم یاد من ، این است که انسان ها تفاوتی در خرید نمی کنند . جدای سلیقه شان ، طرف چادری باشد یا مانتویی یا حتی با یک شلوار جین سرمه ای دو سایز کوچک تر از خودش ، همه در یک چیز اشتراک دارند : «خرید». و اگر خوب توجه کنی معیارهای خرید معمولاً برای همه یکی است : «قیمت، مد، و احتمالاً در آوردن چشم یکی از آشنایان نزدیک » . مانکن یک مغازه اگر چادر چاقچور سرش باشد یا یک رکابی ، خیلی فرقی برای آدم مذهبی و غیر مذهبی ندارد. این مغازه در راه است ، برویم داخل . البته فقط بعد اعتقادی و جهان بینی ظاهری طرف مد نظر است و الّا کولی کارتون خواب را چه به مانکن .

 

دومین عکسم را از یک گوشه ی بازار از بساط پهن یک فروشنده گرفتم با مشتری هایی که همان وجه تشابه گفته شده را دارند . خیلی عناصر مدنظرم نبودند . انسانها شخصیت ترکیبی دارند در این عکس .

حالا می خواستم خیل جمعیت را نشان دهم . چند بار از اول تا آخر بازار را رفتم تا پرازدحام ترین نقطه اش را بیابم ( دروغ گفتم ، فقط دوبار ) . شلوغ ترین نقطه را که پیدا کردم رفتم وسط رفت و آمد . دوربینم را گرفتم طرف شیبی که به طرف من بود . نورسنجی کردم ؛ حتی با فلش هم باز کم نور بود . بناچار رفتم جایی که از لحاظ نوری تأمین باشد . حالا مشکل جمعیت داشتم . به هر حال گرفتم .

در مسیر برگشت یک کارگر شهرداری را دیدم . در حال آب دادن چمن ها بود . آن هم با شلنگ . این هم نماینده ی تمام عیار مردها . این می شود سهم شان در خرید عید . البته در بازار کم نبودند از این قشر سیبیلوی کت و شلواری ، اما واقعاً سهم شان همان می شد که گفتم .

***

از سفره ی عید و یا محول الحول قضیه گذشتم . نه که خودم بگذرم ، شرایط چنین گذری را ایجاب می کرد . عکسی نگرفتم اما ذهنم خالی نیست از عکس هایی که حداقل در جمع پنج شش نفره ی خانواده ی خودم ساختندش .

این را به همه ی خانواده ها نسبت نمی دهم اما خالی نیستند این جمع ها از حال و هوایی که آن قدر گیر اضافات و حاشیه ها ، گیر لباس و رنگ تخم مرغ و رژ لب ماهی و غیره میفتند که شاید سر جمع فقط یکبار «یا مقلب القلوب ...» را آن هم فقط به زبان بیاورند . این دقیقه ای که تلویزیون جمهوری اسلامی توپ سال جدید را در می کند فاصله اش به اندازه ی چند ثانیه است با سال قبل اما عملاً هیچ تفاوت عمری ندارد حتی به قاعده ی همین چند ثانیه . این می شود پوچی ای که هر سال می نشینیم و جشنش می گیریم . شرمنده ام اما اینها چیزهایی است که من می بینم . سال جدید یعنی دو تا موز و یک پرتقال . یعنی دستمال نمی که ژله ی روی لباست را پاک می کند . نمی دانم چند درصد شماها این طور بوده اید اما من این چنین بودن را تجربه کرده ام و احساس می کنم که هنوز سالم تحویل نشده .

***

سوژه های بعدیم نه به انتخاب خودم سهن قبرستان بود . یکی از عکسها این آیه را برایم تداعی می کرد :

« فاذا رایت الربیع فکثروا ذکر النشور ...

همان عکسی است که فوکوسش شکوفه هاست و غیر فوکوسش در عمق صحنه قبری قدیمی .

شاید تنها جایی که خوشحالم کرد همین قبرستان بود . سنتی را دیدم ، احترامی را حس کردم که این فراموش کنندگان فانی به مرده هاشان می گذاشتند . می دانستم که بعضی ها سفره ی هفت سینشان را روی سنگ قبر عزیزانشان سوار می کنند و خیلی ها به اندازه ی یک سبزه هم که شده عیدشان را با آنها تقسیم می کنند . خوب بود . دوست داشتم .

یک عکس گرفتم از مراسم خاکسپاری مردمی که لباس عیدشان مشکی بود . یک نما از ردیف سنگ قبرهایی که رویشان سبزه است و در انتهای صحنه مردمی در حال خاکسپاری . فلسفه برایش نمی بافم . اینها چیزهایی است که هست . خواهشاً اسم این بخش را نگذارید «هنر مرده شور» . یک تصویر دیگر هم هست از سنگ قبر نوزادی دو ساله . حدوداً ده سال پیش مرده . عجیب ترین صحنه ای بود که آن روز دیدم : سبزه ای بر سر این قبر کوچولوی قدیمی بود ! فتأمل ! و البته کف کردن شدید.

***

سری بعدی عکس ها را در مسافرت گرفتم . همانی که شب عید برنامه اش را می ریزند و البته دو هفته ی قبلش تصمیمش را می گیرند . این بخش را نمی توان تکثیر کرد . چون همه مسافرت نمی روند و اصلاً خیلی ها عید می شود جمعه ی آخر هفته شان و بعد طبق معمول شنبه خواهد آمد .

این بخش مرفهان بی درد نیست اما شاید بی دردان بدون رفاه بهتر بفهمندش .

خیلی توان تصویر کردن درد طبقات مختلف را نداشتم اما همین قدر خواستم که درد مردم جلوی چشمانم را تصویر کنم .

 

سفری مثل تمام سفرهای سیاحتی دیگر . خیلی فرق بین گرمای جنوب و شمال نیست . هر کجا که مقصدت باشد چنین شروع می شود :

«یک ماشین با استفاده ی کامل از تمام ظرفیت فضایی و یک حالت شیب دار به سوی عقب ماشین .»

سفرها اگر کاری نباشند ، یا زیارتی اند یا سیاحتی و همانطور که گفتم قرار بود این سفر سیاحتی باشد .

در سفرهای سیاحتی قرار است به آدم خوش بگذرد . سفرهای زیارتی درد کشیدن جزئی است از ارادتی که در طول راه خرج می شود . ما رفتیم و در طول راه سیاحت کنندگان مدام از خودم می پرسیدم اینها برای کدام زیارت این طور درد می کشند ؟ . آدم های شسته رفته ای که طی کردن فاصله ی آشپزخانه تا دم در حیاط و تثبیت مأموریت آشغالی همیشه بصورت معضلی براشان بود ؛ آدم هایی که حتی توی حیاط خانه شان رغبت نشستن بر خاک موزائیک شده را ندارند ، باید دید که حال چطور کپرنشین پیاده روهای باران باران نشسته ی جنوب شده اند . آخر برای کدام زیارت ؟!

خیلی نگشتم . حتی خیلی فکر هم نکردم . خوب می دانستم که اینها برای چه آمده اند . می دانستم اینها برای چه در چنین هوایی آفتاب نشین کرده اند خود را .

یک تصویر : « سگی دراز کشیده زیر کیوسک تلفن . زبان بدون غلو بیست سانت از دهانش بیرون افتاده » . چنین هوایی را می گفتم .

می دانستم که برای کدام زیارتگاه این همه درد را به خود تحمیل می کنند :

«اِلی زیارَةِ البازار»

با «ال» یا بدون «ال»ش خیلی فرقی ندارند . بازارها همه مثل هم اند . همه نقش مهم گشاد کردن اشتهای مردم را دارند . همه - بزرگ یا کوچک ، تمیز یا کثیف - برای واگیر دادن مصرف طلبی ما آدم ها ساخته می شوند . چه کسی گفته که بازارها برای رفع نیازهای مادی آدمها ساخته می شوند ؟! چهار دست پیراهن ، پنج دست شلوار کدام نیاز مادی شان را برطرف می کند ؟ مگر ما چند دست بدن داریم ؟

تازه این شلوار و پیراهن و جوراب مال مردهاست ، زن ها را که خدا بخیر کند .

بیشتر تلاش من به عنوان هنرمند عکاس در این سفر صرف نشان دادن هویت این درد شد . حال موفق شده باشم یا نه . نکته ی دیگری که مورد توجه ام بود نقش تک تک افراد خانواده ها در این قضیه بود . عکسی دارم که هر جند نورشخوب نشد ، اما برایم اهمیت داشت . ترکیب بندیش به  صورت کودکی است میان خیل پاها و دست هایی که با خود می کشندش بدون اینکه خود نقشی این وسط داشته باشد و یا نیازی از او مرتفع شود . سؤالی که این عکس را ساخت این بود : « کودکانمان چه نقشی در سفرهای نوروزی ما دارند ؟! و ما چه نقش تربیت کنندگی برای آنها ایفا می کنیم ؟»

شاید این مطالب به نظر یک طرفه و جبهه گیرانه بیاید . باید بگویم همین طور است اما واقعیاتی است که درست چشمانت جاری می شود .

***

چند عکس هم از مسجد دارم . فعلاً توضیحی براشان ندارم . آن هم بخشی از یک سؤال بود . باید نظرسنجی ای به نتیجه ی برداشتی ام اضافه کنم .

یک چیز جالب که در ذهنم مانده تعامل یک عکس با فضای اطرافش است . عکس تبلیغاتی ای که نیروی انتظامی استان روی یکی از ستونهای بازاری چند طبقه در منطقه ی آزاد چسبانده بود – خواهرم حجاب تو ... – عکس یک لیدی چادری است با گلوبند .

دور و برت را که می نگریستی به جالبی همان «چیز» پی می بردی . آدم هایی که این عکس را می دیدند . گاهی لبخندی می دیدی ، گاهی پوزخندی ، و می دانستی که می فهمند و می فهمیدی که می دانند . هه هه !

عکسی برایش نگرفتم . راستش اکثر کاراکترهای کادر را دخترهای جوان تشکیل می دادند و من از آن سیبیلوی هیکلی پشت سرشان می ترسیدم .

***

بخشی از نوروز را دیدار موزه ها تشکیل می دهد . گزینه ای که هر چند برای نوروز طراحی نشده ولی بخش عظیمی از انسانهای نوروزی را پوشش می دهد . یک فرصت برای انتقال پیامی که نسل ها در موزه جاشان گذاشتند .

کافی است یک روز موزه نشینی کنی . مردم را سیر کنی تا ببینی یک ساعت هر نفر صرف فهم چه چیزهایی می شود . اصلاً موزه ها یعنی نونوار کردن در و دیوار تاریخ یا شکافتن دوره ای ، فرهنگی که بازدید کنندگان بتوانند خود را در آن بگذارند و کمی گذشته را زندگی کنند ؟

موزه ها چقدر به ما زندگی کردن را می چشاند ؟ چقدر از این قمپز در کردن های تمدن را بارمان می کند ؟سؤالی که در موزه های مشابه فرهنگ های دیگر به طریقی هدفمند بر بازدید کننده حقنه می شود . تصویر ؟

***

آخرین فرصتی که برای عکاسی موضوع نوروز گیرم آمد سیزده به در بود . ما سیزدهمان را قرار بود توی موقعیت جغرافیایی ای در کنیم که توی نقشه با رنگ زرد مشخص می شود . کویر . کرمان .

جدای تصویری که سالهای سال از سیزده به درهای مختلف در ذهنم نقش بسته بود ، این سیزده به در کمکم کرد تا بفهمم خیلی مهم نیست کجا می روی . همین که توی خانه نباشی ، همین که یک زیلو و یک کتری و یک پیک نیک جور می کنی و با قوم و خویشت می زنی بیرون ، یک شعفی در تو ایجاد می شود که حتی به مضحکی درخت لختی که زیرش نشستی توجه نمی کنی .

اینجا به مردم بیشتر خوش می گذرد از آن بازارهای کذایی که جیب دردی عجیب برایت درست می کرد . و کلیه دردی نه چندان عجیب برای بچه هایی که مدام بین پدر و مادر و عمو خاله و بی بی حیران یک توالت عمومی می شدند .

اینجا تو می شوی مثل مادربزرگ . می نشینی گوشه ی حصیر و روزت را با حرف هایی پایان می بری که میان من توِ آشنا رد و بدل می شود . با یک قدم زدن ساده یا خیلی جوان پسند با یک والیبال ، درست کنار حصیر مادربزرگ . دیگر مادربزرگ نمی شود یک شیئ کم سرعت که اول بازار روی یک صندلی فلزی یا گوشه ی راه پله بنشیند و منتظر تو بماند تا بازار را سیر سِیر کنی .

یکی از قشنگ ترین صحنه هایی که دیدم و فرصت گرفتنش را از دست دادم ، پیرمرد و پیرزنی بودند که با قدهای کوتاهشان به یک قدم زنی عاشقانه ی صاف رفته بودند . اگر می خواستی تصویرشان کنی پسرش انگ «دزد پیرمردها» را بر پیشانیت می زد . امان از دست این مردها !

چند عکس دارم از ماشین هایی که کنار خرابه های دیوار کوچه باغی ای پارک بودند . وسایلی که مورد استفاده شان اینجا نبود . چند عکس هم از مردمی که سیزده را در یک پیاده رو ، پشت به دیوار یک باغ سپری می کنند و البته درون باغی هایی که آن سوی دیوارند .

سعی ام این بود که روایت خوشحالی مردم را از کنار هم بودن صرف بیان دارم .

***

سیزده روز تعطیلی تمام شده بود و من خوشحال از نگاه کردن و فهمیدن بودم و مضطرب از نتوانستن . نگاه کردن و فهمیدن چیزهایی که نوروز به من داده بود و مضطرب از اینکه نتوانسته ام درست دیده هایم را در قالب یک کادر روایت کنم . من مسئولیتم را در قبال خودم انجام داده بودم اما در قبال دیگران و به عنوان یک هنرمند ، فکر نمی کنم .

به هر حال نوروز تمام شده بود ، حداقل به تاریخ تعطیلی .

 

فروردین 1389