خدایا می بخشید . دوباره مزاحم شدم . می دانم کار زیاد داری . شنیده ام که مردم فلان ولایت را زلزله چه کرده . شنیده ام از فلسطین و مخلوقات اسرائیلی ات . شنیده ام یک چیزی است به نام سرطان . شنیده ام درباره ی فقر . من هم دیده ام عکس جنازه های کودکان آفریقایی را . بل همین جنازه های بچه های دوخانه آن طرف تر را . من هم شعر محمد کاظم کاظمی را خوانده ام : "شهید داده ام ، از دردتان خبردارم "

دیده ام . شنیده ام . خوانده ام . بی هیچ "الخ"ی و در نهایت مانده ام . وامانده ام .

اما می دانی ! ما بی دردها هم چندان بی درد نیستیم و تو هم نه فقط خدای دردمندان . می دانی ! گاهی اوقات همین طور الکی دلم برای شیطان ها می سوزد ، خاصه بزرگترهاشان و یقین دارم که تو خدای آنها نیز هستی و خداییت را می کنی ؛ برای همه .

پس بگذار دردهای این ناچیز را هم بگویم :

مدتی است که احساس می کنم نیستی . بی آن که کافر باشم . در من نیستی . مدتی است هر که را می بینم ، گویی با تو قهر است . مدتی است که تو خدای صاف و ساده ی امام زاده ها نیستی انگار .

مدتی است که انگار گمت کرده ام . انگار سوار واحد نمی شوی . گمان نمی کردم اهل تاکسی باشی ! و انگار تو سوار تاکسی هم نمی شوی .

انگار مدتی است توی آینه به غیر از من کسی نیست . انگار توی دانشکده ی ما هم نمی آیی ؛ آخر دیروز پنج دقیقه ای مدام توی صورت نامحرم فیکس کرده بودم . مدتی است قدم هایم را نمی شمارم . انگار هیچ کس نمی شمارد . انگار هیچ کس شب ها یک دفترچه نمی گذارد جلویش و حساب اعمالش را نمی گیرد . انگار مدت هاست که "آوینی" مرده :

"هنر آن است که بمیری ، پیش از آنکه بمیرانندت ."

چرا که همین مدت هاست توی دانشکده ی هنر همه مشغول زنگوله ساختن برای در و دیوار اند و هیچ کس در بند مردن نیست . البته در بند خودکشی چرا !

کلاً در بند بودن هم خیلی خوب نیست . مثل من که در بند جوابم و یکی نیست که بگوید :   - زکی برادر ! کو سؤال هات ؟! ...

انگار کسی به کسی نیست و هر کس داعیه دار نان شب خودش است . و نان ظهر و صبح و عصر و سحر و بینهما . انگار کسی جز خودش و جلویش و پشت سرش و سمت چپ و راست و بالا و پایین و مایل بر روی محورهای x وy وz  ، هیچ چیز دیگر را نمی بیند !!! ... . امروز جوانک موتوری از قاپیدن کیف یک پیرمرد هم عاجز ماند .

انگار تو اصلاً با این شهر قهری .

 

۱۰ خرداد ۱۳۸۹