کسی را که باید شناخت
به نام خدا
کسی را که باید شناخت
میشود توی یک اتوبوس بود و خیلی چیزها یاد گرفت. میشود نهصد کیلومتر را یک کله رفت و پیاده نشد و خیلی چیزها یاد گرفت. میشود از چهار استان و کلی شهر گذشت و بها نداد و کماکان توی اتوبوس ماند و خیلی چیزها یاد گرفت. اصلاً میشود از فسا گذاشت و رفت تهران و برگشت و خیلی چیزها یاد گرفت. میشود!... اما بایستی که مقصودت خیلی چیزها یاد داشته باشد.
ساعت دوازده و نیم شب بود که موبایلم صدا داد. پیام بود. از طرف ابراهیم: « سلام. میتونی فردا به جای من بری؟». جواب دادم که «نه نمیشه، کلاس دارم». دوباره فرستاد که کار برایش پیش آمده. قبول کردم، اما گفتم که فقط عکس میگیرم و از فیلم خبری نیست. قبول کرد.
- «ساعت شش صبح مصلا باش»
بفهم که وقتی به تو میگویند شش صبح جایی باش تو حداقل بایستی هفت راه بیفتی. اما ما که همیشه سروقت بودیم توی کتمان نمیرفت که دیرتر از شش ربع کم آنجا باشم. پدر با ماشین رساندمان. توی راه هم آش خرید.
صبحها توی استان فارس معمولاً گربهها چرخ میزنند اما از آدمها خبری نیست. میگفتند امسال دیگر مثل سالهای دیگر نیست. سروقت حرکت است، شش اینجا نبودید، دیگر نیایید(!) و من دوباره مثل همیشه سعی داشتم این «سروقت» را با «ontime» خارجی جماعت جفت کنم و ببینم کدام معادل کدام است. «سر» در آخر اندام آدمی قرار میگیرد. پس یحتمل «سر»وقت هم میشود آخروقت(!)
بگذریم. کمکم جماعت زائر پیداشان شد. هیچ کدامشان را نمیشناختم مگر چند نفرشان را که به قیافه قبلاً دیده بودم. بابا ساکت نشسته بود کنارم توی ماشین. گفتم شما بروید، من خودم منتظر میمانم. گفت: «نه! کاری ندارم. نشستهایم دیگر» و من خوب میدانستم که چقدر کار دارد. راستش اصلاً قرار نبود من فسا باشم. حوصلهی خانه را نداشتم. خانه آنقدر برایم روزمره بود که ترجیح میدادم خوابگاه بمانم و گرسنگی بکشم و خانه نروم. اما پدر زنگ زد و گفت که بروم. خانه خیلی خوب بود، اما همین خوب بودنش مشکل ایجاد میکرد. یا خدا توی خانه ما نمیآمد یا توی اتاق من. هیچ وقت توی خانه پیدایش نمیکردم. دانشگاه هر چند ساده اما به تو میآموخت که زندگی میتواند روزمره نباشد. میشود توی یک اتاق یازده نفره اعصابت خرد شود. میشود روزانه یک وعده غذا خورد و فهمید که جز خدا را هم میشود پرستید و میشود با آدمهایی دوست شد که یک بار هم در روز خم نمیشوند، نه در برابر خدا و نه در برابر خلق خدا.... و آن وقت خدایت را بیشتر دوست داشته باشی.
ابراهیم که آمد قرار شد ما را به مسئول کاروان معرفی کند و بگوید که خودش نمیتواند بیاید.
- آقای زنگنه! ایشون ...
و خلاصه ما شدیم «ابراهیم شیشهگر» و با کاروان فسا راهی دیدار با رهبر.
وقتی با غریبه همسفر میشوی اول غمات، آشنایی است. اما بعد که خوب آشنا شدی و گفتی و شنیدی و خندیدی به صرافت مقصدت میافتی. ملاقات با رهبر. من را که بگویید با یک کامپکت sony میشد که جز برای مستند سازی نرفته باشم. اما! اما همان هم هدف میخواهد و شناخت. واقعاً اگر قرار باشد تو از تعطیلیات بزنی و کولهبرداری و بشوی همسفر عدهای که سودای دیدار رهبر دارند، دلیلش چه میتواند باشد؟ رفع بیکاری؟ توان سنجی یک حرفه؟ کار؟ ... یا دیدار؟ به گمانم هر چه که هست آخریاش نیست.
این ابراهیم همیشه دغدغهزا بوده، اما این زایشاش نه هیچگاه به درد خودش خورد و نه به درد ما. بیسوادی هم بد چیزی است. بد نوایی هم. اما این که یک دوربین عکاسی کامپکت sony داشته باشی به آن بدیها نیست که چیزی برای گفتن نداشته باشی. سر به شیشهی اتوبوس میچسبانی و با خود میگویی: «خب یک سفر است دیگر، درست مثل دیگر سفرها». اما خودت هم به تلقین خودت واقفی. این فرق دارد. هم به قول «آقا» کیف حلالش فرق دارد و هم به توصیهی عقلا صرفهاش!
این که خرجت را جور کنی تا چند روز بیزبان را در راه باشی و یک سخنرانی نیمساعته را گوش دهی با هیچ دخلی در این عالم جور درنمیآید. حتی با دخل حضرت دولت و جیب مبارک بیتالمال. آخر در این کاروان نه ارباب پیدا میشود و نه مواجیبخوار مأموریت. اینها همه عواماند و اگر ادبیات زمانه اجازهام میداد میگفتم رعیت. اما نه، همان امت درست تر است.
با یک برآورد سرانگشتی میتوان گفت که حداقل هر ماه یک گروه را روانه زیارت میکنند-آقا- و تو با خودت میگویی خیر دیدار در چیست؟ یا همه شکمشان سیر است یا دیدار از آنِ شکم سیرهاست(!)
رهبر را میرویم ببینیم که چه بشود؟ چه میخواهیم از جانش؟ اصلاً چه دارد که به ما بدهد؟ او هم آدمی است مثل من و شما. آدمی که اگر جریان انتخابات پیش نمیآمد فقط دوستش میداشتیم و لزومی نمیدیدم که تبییناش کنیم برای سائلینی که تنها او را یک پیرمرد خوب و مهربان میانگارند و به گمانشان برای مؤثر بودن و رهبر شدن در انظار بودن الزامی است. کسانی که هنوز رهبر را با رئیسجمهور طاق میزنند و تشنهی لایحههای دوقلواند.
- واقعاً رهبر را میرویم ببینیم که چه بشود؟
آخر این هم شد سؤال؟ «چرا میروید آقا را ببینید؟» خوب آدمی تئاتر هم میرود، سینما هم میرود، موزه هم میرود. دور از جان شما پارک هم ایضاً. خب آدمی میرود دیگر. چرا چسبیدهای خفت ما را؟ آدمی اردو هم میرود. آنموقع هم میگفتی چرا میرود؟ ...
... اما این رفتن با آنها خیلی فرق دارد. اگر واقعاً دربارهاش فکر کنی میبینی ... . من که نمیدانم، اما هر چه که هست از این شعارهای آبکی جوابش نیست. شعار، شعار است دیگر. حالا میخواهد خوب بدهیماش یا بد. به هر رو شعار است. خون شهیدان، میهن، خاک، اسلام، تجدید میثاق؛ مثل این است که به تو کلمه بدهند و بگویند با آنها جمله بسازید. اما چه اهمیتی دارد وقتی تو از چیزهایی رنج میبری که بودشان خارج از جهان بین آن واژههاست. اگر میشد! آخ اگر میشد همین یک سؤال را بفهمیم درست و حسابی، آنوقت میگفتیم که قضیه از چه قرار است. آنوقت حساب کار میآمد توی دستمان که تنمان به تن BBC خواهد خورد یا نانگیر رسانهی ملی خواهیم شد. آنوقت این چادر و چفیهها را شاید جور دیگر میدیدیم.
آنوقتها که تبریز بودم و قرار بود بروم دیدار «آقا» هیجانم را نمیدانستم. اینکه چرا سختی سفر را به جان میخریدم و میرفتم. این که چرا توی آن هیاهو با یکبار دیدنش اشکم سرازیر شد را نمیدانستم؛ تازه آن هم از دوازده متری. این که چرا حاضر شدم توی تهران گم شوم را. آن یازده هزار تومان کرایهی برگشت را و سه ساعت معطلی توی ترمینال و خیلی چیزهای دیگر را. و نمیدانم که آیا این ندانستن خوب است یا بد!
گیریم آقا خوب هم باشد؛ به من که هر روز صبح بلند میشوم و میروم دانشگاه چه دخلی پیدا میکند؟ یا به آن گدای متمدن که هر روز صبحِ زود، خیلی زودتر از زودهای من و شما، کارتن زیرش را آنکارد میکند و میرود جلوی پیتزا فروشی و بساط گداییاش را که یک دست تهی باشد و یک آبروی ریخته پهن میکند؟ ... هر چند آبرویی که پیش خلقخدا بریزد خیلی بهتر از ریختنی است که پیش خدا باشد.
بُهتان نمیزنم، اما یک کارمند، جز به تعطیلی یا مأموریتی که پای این دیدار به او میدهند، دیگر به چه میاندیشد؟ گمان نمیکنم همهی اینها آنقدر حوصلهی مداقه داشته باشند که در خط سیر ولایت الهی با ولایت فقیه روبهرو شوند و آن را امتداد راه امامت بینگارند. گمان نمیکنم ...
هی... یادت بخیر امام که اینقدر گمان در حقت روا نبود و چه در اوج رفتی تا یک «سید علی» که نمیدانماش این قدر «پیر» شود...هی... .
اینها ذهنیات من بود از سفری که فقط برای مستند کردناش رفته بودم و بگذارید مستند کسانی را بنویسم که فقط برای «آقا» آمده بودند. نه چون منای برای کار یا دیگریای برای تفریح یا مأموریت و الخ.
بهترین نمونهی آدمهایی که برای آقا میتوانند آمده باشند همین جوانهاییاند که دغدغهی نانی، آقا را براشان «رئیس» معاش نکرده. آقا براشان «آقا»ست. همین و این همین یعنی همهی چیزی که میتواند یک نفر را عزیز کند. آقا عزیز است چون «آقا»ست. و آیا این کافی نیست؟ ... آری! کافی نیست برای کسانی که ... نمیدانم. اما شاید بتوانم بگویم برای کهها کافی است. اما زهی خیال باطل. چه فکر کردهاید؟ که میگویم؟ زرشک! اصلاً به من چه؟ بردارم چه بنویسم؟ از ضرورتی بگویم در ولایت فقهی و در قانون اساسی؟ چه بگویم؟ که یکی متضمن رأی «حق» است و دیگری رأی قانون؟ به من چه؟ اینها حرفهای سادهایست اما این طور نیست که انگاشته باشی و توهم زده باشی. اینها حقیقتی است که تکرارش سادهاش کرده و ضرورت آب را برای بیآبی نکشیده گفتن چه گفتنی است؟ حالا منِ کوچک بردارم و از ولایت فقیه بنویسم که شالودهی نظام الهی است؟ آخر نظام الهی برای کسی که ماجراهای کوچک و بزرگ زندگیاش را بر گردن خدا میداند چه ترکیبی است؟ برای من که چند درجهی کاستی چشمم را تقصیر خدا میدانم یا برای گروهی که عدم شرب خمر را بیعدالتی میدانند. من چه را هجا کنم که دفاع از «سیدعلی» کرده باشم، حال که بزرگترین جفاها را خود «علی» کشید، آن هم تازه یک چند صباحی بعد از پیامبرش.
- یا رسولالله! این امتت چهقدر به من ظلم کردند...
این را یک بچه یتیم سر کوچه نگفته. این درد دل امام یک امت و عزیز یک خداست. دلاور روز و زاهد شب. پدر همهی آن یتیمها. اینها حماسهی شکست یک امت است. من که باشم که از اینها دفاع کنم؟!...
دل را هر جور زیر و رو کنی میلرزد و عقل را هر جور برشمری میلنگد. سیدعلی را بایستی با بصیرت شناخت. همآنچه که خودش توصیه میکند. توی راه بحثی درگرفت. حاج آقا دهقان بچهها را جمع کرد ته اتوبوس و کمی گفت و خندید. حسابی که خودمانی شدیم، پرسید بچهها «چرا بایستی ولایت فقیه را دوست داشت؟» و کم نگفتهام اگر بگویم هنوز گاوگیجه میزنم در همین یک. و من میپرسم چرا بایستی به او عشق ورزید؟ چه که عشق از مرتبهی آگاهی است. نه عقل ناقص و نه احساس فرّار.
میگویند سفر در راه معنی میشود، والّا نیمساعت سخنرانی آن هم با فاصلهی حداقل پنج متر چه دردی از آدم درمان میکند. حرف بایستی در گوش شنوا اثر افتد والّا نفس، قدسی هم که باشد، در کر جماعت اثر نمیکند. تو بگو از دو سانتی!
و یکی از این «در راه»ها جمکران است. فصل جمکران:
حوالی ساعت یازده بود که رسیدیم جمکران. مسیر شهر را طی کردیم تا در نهایت رسیدیم به پارکینگ جمکران. جمکران میدانید کجاست؟ یک گنبد سبز، دو تا گلدستهی الحاقی. چهارتا گنبد کوچک سبز و یک حیاط لختِ لخت است. آنقدر لخت که به تو اجازه میدهد راحت بگریی. عریانِ عریان. به تو اجازه میدهد هر کجا که خواستی چمبره بزنی یا اینکه بلند شوی و بروی نزدیک مادری پیر که عکس پسر عقبافتادهی گمشدهاش را در دست گرفته تا آدرسش را از امام غریبش بگیرد، به امید اینکه شاید چیزی هم نصیب تو شود. میتوانی هر کسی که هستی بیتردید بنشینی تکهای از این حیاط تهی و زیر آسمانی که از آنِ شب است بگریی برای هرچه که در دل داری. هر چه که داری و هرچه که نداری! میگویم بیتردید چرا که اینجا جای مرددها نیست. اینجا فقط جای به یقین رسیدههاست. جای باورکردههایی که دست نیاز به سوی خدا برداشتهاند، نه کسانی که دست طلبکاری بر یقهی او دارند. راستی اینجا فقط جای گرفتارهای معلوم نیست، جای گرفتارهای نامعلوم هم هست که به تو هم اجازه میدهند بیدلیل بگریی! بیدلیل گریستن، قبلاً هم گفتهام، خیلی خوب است. گریستن خوبیاش این است که به تو باور میدهد تا دیگر حرف کوچکهای دانشکده عذابات ندهد که :
- این جمکران هم با اون چاهش معلوم نیست چطور یکهو مثل شلغم از زمین زد بیرون! تا خمینی نبود، خبری هم از اون نبود، همین که خمینی پیداش شد مثل اینکه از پاریس با خودش آورده باشه ...
آری! اینجا جایی جز برای باور نیست...
دلم برای جنگی که ندیدماش تنگ است. برای امامی که ندیدماش. برای خدایی که ندیدمش. دلم برای خیلی چیزها تنگ است اما نه چیزهایی که دیدهام. دلم برای ندیدههایم تنگ است. نه لیدیهای استارنشان اینترنت. نه هیروهای آنتیتروریزم و نه عصری که دلش اصلاً برای ندیدهی حاضرش تنگ نیست.چیزی که توصیف کردنی نیست را بهتر است توصیف نکنیم. میشود توی حیاط بیمرزش قدم زد و گریست و خندید و آنقدر حال گرفت که گمان برد دیگر مشکلی نیست. ...آه... این احساساتی بودن چقدر کم است... .
***
فصل حرم امام(رض)
خواب بودم، خوابِ خواب. ان مع العسر یسری و آن عسر غفلت من بود در این سفر. ساعت پنجونیم صبح از خواب بیدار شدم. دیدم ته یک اتوبوس خالی خوابم برده. نگاه به ساعتم کردم. تندی بلند شدم و از ماشین پریدن پایین. چند تا از بچهها را دیدم.
- بچهها اذان صبح رو گفتن؟
- آقا رو باش ! ... همه نمازشونرو خوندن. قراره حرکت کنیم...
دویدم سمت حرم. اما وقت نبود. سریع رفتم سراغ منبع آبها که بیرون گذاشته بودند و رویش نوشته بودند: «آب آشامیدنی است»
- ما رو بیخیال شو! وضو هم نوشیدنی روح هست دیگه؟ ها؟
باد سردی میوزید. وضو را گرفتم و رفتم روی چمنهای جلوی حرم ایستادم رو به قبله. نماز را خواندم. سلام دادم. و سریع برگشتم سمت اتوبوسها. این هم فصل کوتاه جماران بود. حرم امام خمینی. بس است دیگر. مگر برای غفلت، چقدر روده درازی لازم است؟!...
***
حدود 12 تا گیت بازرسی را بایستی پشت سر بگذاری تا وارد حسینیهی امامات کنند. دو ساعت غر این و آن را تحمل کنی، فشار و هل را تحمل کنی. شوخیهای همسفران را تحمل کنی و عاقبت که رسیدی به حسینیه، بنشینی بیرون صحن توی حیاط روی یک موکت قهوهای رنگ و رو رفته. آقا از مهمانانش چطور پذیرایی میکند؟
یکبار را تا توی راهروی ورودی رفتم. منتظر آمدن آقا بودم. ناگهان در سمت راست انتهای سالن باز شد و قامتی وارد شد که صدای مهیبی از پشت شنیدم. کسانی که هنوز گیر گیتهای آخر بودند با شنیدن صدای مردمی که از رهبر استقبال میکردند گیتها را رد کردند و با هجوم آمدند سمت ورودی و تو تصور کن که یکسوم جمعیتی که داخل بودند به قبلیها اضافه شوند. ما هم که از ترسمان پناه برده بودیم به حواشی در و با پیرمردها همصنف شده بودیم، برگشتیم تا ببینیم چه خبر است. یکی در میان روی هوا بودند.
- این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده ... این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده ...
خیلی سعی کردم تا از پس همهی سرها آقا را ببینم. در انتهای سالن، جلوی یک صندلی ساده، کنار عکس امام و دو تا پرچم جمهوری اسلامی. بعضی وقتها را مخصوص گذاشتهاند برای گریستن. و در فشار جمعیت، میان تنها تن از تو، چشم در قامت فرتوت گشتهی آقا یکی از همان مخصوصهاست.
- مولاآآآ مولاآآآ مولاآآآ
ما منتظر منتقم فاطمه هستیم ....
- ممنونم. ممنونم. بفرمایید...
آقا از مهمانانش خیلی خوب پذیرایی میکند.
ما که گریهمان بند آمد و شعر خواندنمان هم تمام شد، آقا گرفتند نشستند. دستشان را به پایشان گرفتند و خسته و متین نشستند. ما گریهمان بند آمده بود اما بعضیها همچنان میگریستند. اول یک بابایی آمد بالا و ایستاد به سخنرانی و بعد از ایشان قرار شد تا یک نفر هم از سپاه بیاید دربارهی یادوارهی 14600 شهید استان بگوید. بندهی خدا تا آمد «بسمالله»ش را بگوید، مردم صداشان درآمد که: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» و جلوی سخنرانی طرف را گرفتند. اما آن آقا هم دست بردار نبود. تا چند بار قضیه تکرار شد تا مردم رضایت دادند که ایشان هم گلویی برای آقا تر کنند. همه وقتی میخواستند.
کنترل یک جمعیت زیاد و ناهمگون خیلی مشکل است، اما آقا خوب بلد است «بسمالله» بگوید، و مردم هم خوب معرفت دارند که توی حرف آقا نپرند.
- بسم الله الرحمن الرحیم
***
این آدمها را نمیبرند تا پای سخنرانی بنشینند و آدم شوند. اینها نه توی انتخاباتی ماشین آتش زدند و نه توی مشاجرهی حزبیای گلو جر دادند. اینها را همانطور که گفتم نمیبرند تا دو خط سخنرانی بشنوند و سرشان به سنگ بخورد و آدم بشوند، هر چند سر به سنگ خوردن هم تجربه ثابت کرده که جواب نمیدهد. شاید اینها را میروند که ویلان دهند، بیمحابا از اینکه متهمات کنند به حزباللهی(!) متهمات کنند به گمراهی و گول نظام را خوردن و بعضاً مواجیباش را. شاید میروند که راحت بزنند زیر گریه و باورشان این است که این گریهها را یکی هست که بخرد. یکی هست که بفهمد.
***
رفتیم آقا را دیدیم. همین. از حواشی میگذرم. از دخترک تهرانی که متلک بار روحانی جوان کرد میگذرم. از غش کردنها، از گریهها، گلایهها. از برخورد کسانی که بهچشم مزاحم مینگریستندمان میگذرم. از نظامیهای خوب آن شهر نمیگویم. حتی از محلهی حسینیه امام که مردماش با محبت و کمال احترام با ما رفتار کردند نمیگویم. از دبستان آن محله، از همسفرانم. از یاسر، علی، جاسم و دیگران نمینویسم. از خاطرهها نمینویسم و این همه نگفتن و ننوشتن را توی بوق و کرنا نمیکنم(!) که با این گفتنها «سیدعلی» را نمیتوان شناخت. «سیدعلی» را بایستی از جایی دیگر درک کرد و شناخت، نه از خط و تصویر یک جوان مشوش که هنوز سفر برایش هضم نشده....
... اما، «سیدعلی» را باید شناخت.
سجاد پورخسروانی
6 اردیبهشت 1390
لحظه ها می گذرند و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال 21 سال وقت گرفته .