روایت بهشت

به نام خدا

روایت بهشت

قصه­ی پیرزنی است که تا آخر عمرش «خوب» می­ماند. پسرش شهید می­شود، همسرش می­میرد و حالا وقت آن است که برود آن دنیا توی صف بهشت بایستد. پیرزنی که حالا قرار است بنشیند ور دل حوری(!) و همراه با جامگان لطیف جا خوش کند روی زیرانداز بهشتی­اش و خلاصه جفتک بیندازد و عشق آن دنیا را بکند.

خلاصه­ی امر، می­میرد. تمام مراحل آن­ور را که می­گذراند، وارد بهشتش می­کنند. دم در فرودگاه بهشت منتظر کسانی می­ماند که وعده­ی دیدارش داده بودند. اما هیچ کس جز عده­ای حوری و فرشته و همسر پاکیزه سراغش نیامدند. او را سوار تختی کردند و بردند تا منزلش در بهشت. و اما بهشت...

بهشت جای خوبی است، گوش شیطان کر خیلی جای باحالی است. خدا نصیبتان کند خیلی خوش می­گذرد. به پیرزن هم خیل «خوش» می­گذشت. خورد و خوراکش به راه بود. حوری و همسر زیر پر و بالش را می­گرفتند و هر چه که می­خواست مهیا بود. او که آخر شام­های شبانه­اش سیب­زمینی آب­پز بود و گاهی هم تخم­مرغ حالا هر خواستنی که اراده می­­کرد داشت. انگار شده بود نوعی خدا. راستی او جوان هم شده بود و این جوانی از لحاظ بدنی بود؛ روح که عمر ندارد ... اما چرا. عمر یعنی تجربه و آن دلی که می­گویند بایستی جوان باشد این­جا بود که پیر شده بود. یک بابایی یک جای از روان­شناسی­اش نوشته بود که روح عمر ندارد دوجنسی است، یعنی هم سایق­های مادینگی دارد و هم نرینگی اما او دوباره زن شده بود و جدای از عشق و حال بهشت یک چیزهایی جایی از روحش خالی داشت ... روزگاری سپری شده در آن­سوی برزخ ... توی دنیای آدم­ها، یک عمر اعتماد و عشق را گذاشته بود و آمده بود این­ور. پسری که بزرگ کرده بود. همسری که معشوقه شده بود ... و زندگی­ای و خدایی که قربتش را باور کرده بود. این جای قصه­ی ما در بستر بهشتی­اش جور درنمی­آید اما بگذارید بنویسم. پیرزن خانم که حالا جوانی خوش چهره شده بود در­به­در دنبال شوهر و پسرش می­گردد، پیداشان هم می­کند، اما چه پیدا کردنی ... یکی زیر بغلش را حوری و همسر پاکیزه گرفته بود و دیگری زندگی­ای جاویدان با رضایتی که از خدا قولش را گرفته بود و این­ها همه یعنی تنهایی پیرزنی که آن­ها را به عنوان کَس می­شناخت.

بگذارید بگوییم پیرزن با واقعیات کنار آمد و گذاشت رفت گوشه­ای از بهشت تا برای خودش زندگی­ای بسازد؛ اما مشکل بهشت در این است که مثل ارباب­ها هر چه خواستی تندی مهیاست و این­جاست که لذت تلاش را از تو می­گیرند. پیرزن اگر می­خواست آبی بنوشد ناگهان سیراب می­شد. اگر هوس رفتن به جایی می­کرد ناگهان می­رسید. اگر می­خواست چیزی بکارد ناگهان سبز می­شد و انگار یادش رفته بود که این­­جا بهشت است ....

عصبانی شد. افتاد توی بهشت دنبال خدا ... گفتندش او همه جاست هر چند عرشش جای دیگری است ... بلند شد ... نیاز به بهانه­ای داشت ... افتاد توی بهشت و داد و بی­داد می­کرد که هی آیا این آن عهدی بود که می­گفت با ما بسته است؟ ... مأمورین بهشت گرفتندش و بردندش پیش خدا ... حالا به زمان زمینی­ها قرن­ها بود که می­گذشت ...

-          ای بنده­ی من مشکل­ت چیست؟ چه می­خواهی؟

هر چند خدا علم کل است، اما بدون مسألهٌ خدا روند داستانی قصه پیش نمی­رود:

-          خدایا! یادت هست گفتی در بهشت­ات و در مرتبه­ی رضایت­ات هر چه که بخواهیم برآورده است؟!

-          آری.

-          خب پس چرا «آدم و حوا»یت را از بهشت بیرون راندی؟ آیا بهشتت کفایتشان نمی­کرد؟

-          آن­ها خودشان خواستند. اما تو چه می­خواهی؟

-          خدایا خسته­ام! ... از بهشت تو خسته­ام! ... می­شود بگذاری از این­جا خارج شوم؟ ... می­خواهم همان پیرزن کوخ نشین زمینی­ات باشم ... همو که هر شب دست دعا به سویت بلند می­کرد ... یا چیزی غیر از این ...

نوری در بهشت پیچید ...

-          پس تو دیگر آماده­ای ... به بهشت من وارد شو ...

 

سجاد پورخسروانی

16 اسفند 1389­ 

اواخر شب عید

    

به نام خدا

اواخر شب عید

 

او شیطان بود. اما دیگر کار از کار گذشته بود، من دیگر گول خورده بودم. دیگر وقت جاودانه شدنم بود. آری، دیگر وقتش رسیده بود. دیگر برای من خیلی دیر شده بود. من در غم شناور بودم و قرار بود جاودانه شوم در این غم. موقعش که می­رسید به هر کس اجازه می­دادند روزی از گذشته­اش را ببیند. پیش هر کدام­مان یک کاسه آب گذاشتند. قرار شد هر کس هر روزگاری را که دلش می­خواهد بخواند و درون آب ببیندش. اما گفته بودند از آب نخوریم که به غمی جاودانه مبتلا خواهیم شد. می­گفتند به گذشته برمی­گردی و مجبوری تمام گذشته را دوباره سپری کنی.    می­گفتند از هدیه­ی بازنشستگی هم دیگر خبری نخواهد بود و چون با گذشته­ات روبرو شوی، برای همیشه همچون روحی سرگردان خواهی ماند، بی­هویت.

اما من بایستی برمی­گشتم. بایستی چیزی را به خودم می­گفتم. نبایستی می­گذاشتم شیطان دوباره مرا گول بزند. درون آب نگریستم. این من بودم پشت وانت عمو. آری این من بودم، در اوج کودکی. قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. افتاد درون آب. آب درون کاسه به تلاطم افتاد. دیگر داشت وقتم تمام می­شد. آب را لاجرعه سرکشیدم. لحظه­ای به صورت روح ازلی و خدایی خویش درآمدم. من در خدا سیر می­کردم. معنای زمان بی­معنا شده بود. من به کودکی خویش می­رسیدم. ...

چشمم را که گشودم توی شهر خودمان بودم، فسا. اینجا تل ضحاک بود. دم­دم­های صبح بود. می­گفتند اینجا عتیقه پیدا می­شود. حالا من هم عتیقه شده بودم. من از عصر دیگری می­آمدم؛ عصر اضمحلال. از عصر جاودانگی و این جاذبه چقدر مرا اذیت می­کرد، اما من خوشحال بودم. خوشحالِ خوشحال. دستم را گذاشتم روی زمین و بلند شدم. تکه چوبی پیدا کردم. از این­جا همه­ی شهر را می­شد دید. راه افتادم سمت خانه. این مسیر را از بر بودم. چند بار این راه­ها را پیاده رفته بودم. هیچ­وقت گواهی­نامه نگرفتم. از ماشین عقّم می­گرفت. همیشه عاشق پیاده­روی بودم. عاشق راه­های دور. عاشق فامیلی که از همه دورتر بود و آن­قدر دل­تنگت می­کرد که همه­ی راه را لحظه­لحظه تا به رسیدنش درک می­کردی. ... اگر موبایل و تلفن و این­ها می­گذاشتند. ...

اِ !... این من بودم! من بودم پشت ترک دوچرخه­ی رفیقم. منِ کودکی از جلوی من گذشت:

-          سلام آقا!

-          سلام آقا! قربونِ آقا!

درست مثل پیرمردی جوابش را دادم که بچگی­ها سلامش می­کردم. خندیدم. اشک توی چشمانم حلقه زد. الآن بایستی اول راهنمایی باشد. باشم. همان موقع که عینکم را گم کردم و تا دو هفته جلوی «بابا» آفتابی نمی­شدم. کفش نو خریده بودم. از عینک هم که بدم می­آمد. عینک را        می­گذاشتم توی جیب پیراهن و گاهاً خم می­شدم تا کفش­م را تمیز کنم. وقتی عینک گم شد همه­ی راه را پیاده برگشتم، اما عینک پیدا نشد. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.

راهم را ادامه دادم. خسته­ی سفر بودم. رفتم سراغ محله­ی خودمان. هوا بهاری می­زد. به گمانم دم­دم­های عید بود. اواخر اسفند. این موقع سال همیشه بهارنارنج­ها زودتر از بهار از راه می­رسید و بوی بهارنارنج می­پیچید توی شهر. زنده­ات می­کرد. گرسنه­ام بود. از جلوی مغازه­ی آقای     خوش­خرام رد شدم. هنوز هم داشت مشتری­هایش را می­پایید که سراغ مغازه­ی پایین­تر نروند. هنوز هم سرش توی حساب و کتاب بود. سلامش کردم. عادت همیشگی­ام بود. جوابم را داد اما گویی مرا نشناخت. حق هم داشت. حالا دیگر من دیگر سن پدرِ پدرش را داشتم. به نوعی نمونه­ای فسیل محسوب می­شدم. گذشتم. سر کوچه که رسیدم صدای باز شدن در می­­آمد. وارد کوچه شدم. خانه­ی خودمان بود. پدرِ خودم بود. پدرِ خودم. داشت پیکان بژ را از حیاط در­می­آورد. کلاس داشت حتماً. خواهرم هم جلوی ماشین نشسته بود. سرعت گام­های خسته­ام را تندتر کردم. رسیدم جلو در خانه. بابا حالا داشت در حیاط را می­بست. ایستادم جلو پیکان. زل زدم به خواهرم. چقدر جوان بود. درست مثل بابا. درست مثل «من» که صبح از روبرویم گذشت.

همینطور ایستادم و زل زدم به صورتش. خودش بود، خودِ خودش. سرش را چرخاند. مرا دید. اول کمی نگاهم کرد. حس آشنایی را در چشمانش دیدم. با خود گفتم مرا می­شناسد. هر چه که باشد خواهر بزرگتر از هر کسی بهتر برادرش را می­شناسد.

-          بابا! بابا!

-          اومدم

پدر از حیاط بیرون آمد. مرا که دید، جا خورد. نشناخت، درست مثل آقای خوش­خرام، درست مثل خواهرم، درست مثل من. بغض کرده بودم.

-          بفرمایید؟!...

شکست. بدجوری هم شکست. مثل یک آدم مادرمرده. پیرمرد فکنسی مثل یک بچه­ی شیرخواره زار می­زدم. پدر پریشان شد. رفت سمت ماشین. از جلوی فرمان ماشین ده تومانی تاخورده­ای برداشت و آورد گذاشت کف دست من. بعد هم رفت سوار ماشین شد و دنده­عقب گرفت و رفت. من همچنان سر جای خود ایستاده بودم و هق می­زدم. دیگر آن ده تومانی حکم دستمال کاغذی را پیدا کرده بود. شده بود خیسِ خیس.

***

پسرها همیشه مامانی بوده­اند. صد سالشان هم که بشود باز مامانی­اند. مخصوصاً اگر سال­ها باشد که مادرشان را ندیده باشند. اما مادرم هم من را نشناخت. نهایت لطفی که به پسرِ چندصد ساله­اش کرد این بود که ظرفی غذا برایم بیاورد دم در. من هم نشستم همان جلو و شروع کردم به خوردن. عجب عشقی داشت غذای مامان­پز.

غذا را خوردم. درِ خانه را زدم اما دیگر نایستادم. ظرف را گذاشتم دم در و راه افتادم. حتماً با خودش می­گفت عجب گدای گستاخی! غذایش را خورد، یک تشکر هم نکرد و کله­اش را انداخت و رفت...

همان حوالی پرسه می­زدم. امسال سالی بود که دو سال از فوت پدربزرگم می­گذشت. پس بایستی «بی­بی» هنوز زنده باشد. دیدم ماشین آشنایی از دور نزدیک می­شود. «تویوتا»ی عمو علیرضا بود که می­آمد. همانی که باهاش چپ کرد. اِ...بی­بی هم داخل ماشینش نشسته. اون دو تا هم بچه­های عمو هستند که پشت نشسته­اند. اون هم زن­عمو هست. از نزدیکی من پیچیدند توی کوچه و رفتند جلوی خانه­ی ما. جلوی خانه خیس بود. حتماً حیاط را آب­ و­ جارو کرده بودند. رفتم پیش آقای خوش­خرام و پرسیدم امروز چه روزی است. گفت روز آخر اسفند. پس با این حساب عمو عباس و عمو غلامعلی و عمو ابراهیم هم بایستی در راه باشند. نزدیک­های عید همگی­شان می­پریدند پشت وانت عمو و از شیراز می­زدند می­آمدند فسا تا شب عیدی را کنار «بی­بی» و دیگر فامیل «یا مقلب القلوب» بخوانند. جفت قلب­های یکدیگر. پس من امروز صبح با دوستم کجا می­رفتم؟ آها! حتماً می­رفتم پیک نوروزی بگیرم. آخر پیک نوروزی­ها گاهی دیرتر می­رسید دستمان. شهرستان بودیم دیگر. یا شاید هم رفته بودیم ماهی شب عید بگیریم. ماهی شب عید را بایستی شب عید خرید.

عموها آمدند. همه­ی همه­شان. زن­عموها، پسرعموها، دخترعموها. حالا توی خانه ولوله­ای بود به یقین. من پشت پنجره نشسته بودم و به همه­ی آن صداها گوش می­دادم. حالی داشتم میان گریه و خنده. خودِ کودکی که گریه می­کرد، من می­خندیدم و وقتی او می­خندید من گریه­ام شروع   می­شد. بچه­ها تصمیم گرفتند بیایند بیرون و کمی «وسطو» بازی کنند. طبق عادت همیشگی­شان اول توپ را از دیوار انداختند این­ور. توپ خورد به دیوار روبرویی و قل خورد آمد پیش من. من هم گرفتمش. توپ پلاستیکی پاره­پوره­ی کودکی­های خودم بود. مالِ مالِ خودم. سفت چسبیدمش. درست مثل آن عینکی که صبح پیدا کرده بودم و مال خودم بود. حالا تازه می­فهمم چه کسی عینکم را برداشته بود. خودم بودم که عینکم را برداشته بودم. خود بزرگی­هایم. یحتمل او هم الآن چون من جایی از این عالم جاودانه شده و دارد مرا نفرین می­کند، یا شاید هم خودش را. چقدر نصیحت­ام کرد و چقدر تلاش کرد که از «عمو نوروز» چه بخواهم. اما من ...

من در را باز کرد و بیرون آمد. منِ کودکی­هایم. سارا هم بود، علی هم بود، احمد هم بود، الهه هم بود. جمع­شان جمع بود. همان جمع قدیمی عزیز. همانی که دیگر هیچ­وقت نداشتیم­اش.

-          بچه­ها! یه آقاهه نشسته کنار دیوار! سجاد! توپ تو هم دستشه!

خود کودکی­ها آمد نزدیکم. اول با تردید، اما لبخند مرا که دید خیالش راحت شد. آمد جلوتر:

-          پدربزرگ! این توپ منه!

بچه­گی­ها همیشه پیرمردها را پدربزرگ صدا می­کردم.

-          می­دونم. بیا بگیرش.

جلو آمد.

-          اما قبلش می­خوای یه قصه بشنوی؟!

با تردید نگاهم کرد. بعد برگشت سمت بچه­ها و صداشان کرد. اندکی بعد با آن­ها آمد. سارا و علی و الهه و احمد. همه­شان ته­تغاری بودند. فسقلی و دوست داشتنی. درست همان­طور که بچه­گی­ها دوستشان داشتم. خودم هم آمد نشست درست روبروی من.

-          یه روزی بود، یه روزگاری. خدا بود. شیطون هم بود. توی دنیایی که آدم­ها خوش بودند و خرم. تو دنیایی که آدم­هاش اون­قدر خوشبخت بودند که هیچ­وقت آرزوی بهشتی رو نمی­کردند، اون شیطونه پیداش شد و نقشه ریخت تا شادی آدم­ها رو از اون­ها بگیره. یه زمانی که نزدیک­های عید بود و خدا عمو نوروزش رو می­فرستاد تا آرزوهای شب عید بنده­هاش رو برآورده کنه، شیطونه دست به کار شد و اومد پیش بچه­ها. اومد پیش­شون و برای اون­ها از بهشتی گفت که مردم هیچ­وقت توش نمی­میرند. از بهشتی که توش پر بود از ماشین­های آخرین سیستم و خونه­های آنچنانی. از بهشتی براشون گفت که هر کسی تو اون یه موبایل داره و هر کس، هرجا که باشه می­تونه با دیگری حرف بزنه.

عمو نوروز که اومد، همه اون بهشت رو آرزو کردند غافل از این­که بهشت­شون رو، بهشتی که خدا براشون آفریده رو از دست        می­دادند. بهشت بابا و مامان و بی­بی. بهشت عمو و زن­عمو و بچه­های عمو. بهشت بچه­گی. و تا ابد جاودانه شدند تو بهشتی که شیطون براشون تعریف کرده بود. شیطون هم حالا دیگه سال­ها بود که انتقامش رو تونسته بود از آدم­ها بگیره...

 

-          آقا یعنی آدما همیشه پولدار بودن؟

-          همیشه غمگین بودن.

-          آقا یعنی ماشین بده؟

-          بزرگ شدن بده.

-          آقا یعنی خونه بده؟

-          تنهایی بده.

***

شب بود. اوخر شب عید. موقع اومدن عمو نوروز. من پشت دیوار نشسته بودم. من دلم می­لرزید، قلبم می­لرزید. نه دیگر برای خودِ جاودانه­ام، که برای همه­ی آن­هایی که پشت این دیوار می­خندیدند و همه­ی آینده­شان به دعای نیمه­شب آن بچه­ها بستگی داشت.

اواخر شب عید بود.

 

 

سجاد پورخسروانی

12 فروردین 1390