به نام خدا
اواخر شب عید
او شیطان بود. اما دیگر کار از کار گذشته بود، من دیگر گول خورده بودم. دیگر وقت جاودانه شدنم بود. آری، دیگر وقتش رسیده بود. دیگر برای من خیلی دیر شده بود. من در غم شناور بودم و قرار بود جاودانه شوم در این غم. موقعش که میرسید به هر کس اجازه میدادند روزی از گذشتهاش را ببیند. پیش هر کداممان یک کاسه آب گذاشتند. قرار شد هر کس هر روزگاری را که دلش میخواهد بخواند و درون آب ببیندش. اما گفته بودند از آب نخوریم که به غمی جاودانه مبتلا خواهیم شد. میگفتند به گذشته برمیگردی و مجبوری تمام گذشته را دوباره سپری کنی. میگفتند از هدیهی بازنشستگی هم دیگر خبری نخواهد بود و چون با گذشتهات روبرو شوی، برای همیشه همچون روحی سرگردان خواهی ماند، بیهویت.
اما من بایستی برمیگشتم. بایستی چیزی را به خودم میگفتم. نبایستی میگذاشتم شیطان دوباره مرا گول بزند. درون آب نگریستم. این من بودم پشت وانت عمو. آری این من بودم، در اوج کودکی. قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. افتاد درون آب. آب درون کاسه به تلاطم افتاد. دیگر داشت وقتم تمام میشد. آب را لاجرعه سرکشیدم. لحظهای به صورت روح ازلی و خدایی خویش درآمدم. من در خدا سیر میکردم. معنای زمان بیمعنا شده بود. من به کودکی خویش میرسیدم. ...
چشمم را که گشودم توی شهر خودمان بودم، فسا. اینجا تل ضحاک بود. دمدمهای صبح بود. میگفتند اینجا عتیقه پیدا میشود. حالا من هم عتیقه شده بودم. من از عصر دیگری میآمدم؛ عصر اضمحلال. از عصر جاودانگی و این جاذبه چقدر مرا اذیت میکرد، اما من خوشحال بودم. خوشحالِ خوشحال. دستم را گذاشتم روی زمین و بلند شدم. تکه چوبی پیدا کردم. از اینجا همهی شهر را میشد دید. راه افتادم سمت خانه. این مسیر را از بر بودم. چند بار این راهها را پیاده رفته بودم. هیچوقت گواهینامه نگرفتم. از ماشین عقّم میگرفت. همیشه عاشق پیادهروی بودم. عاشق راههای دور. عاشق فامیلی که از همه دورتر بود و آنقدر دلتنگت میکرد که همهی راه را لحظهلحظه تا به رسیدنش درک میکردی. ... اگر موبایل و تلفن و اینها میگذاشتند. ...
اِ !... این من بودم! من بودم پشت ترک دوچرخهی رفیقم. منِ کودکی از جلوی من گذشت:
- سلام آقا!
- سلام آقا! قربونِ آقا!
درست مثل پیرمردی جوابش را دادم که بچگیها سلامش میکردم. خندیدم. اشک توی چشمانم حلقه زد. الآن بایستی اول راهنمایی باشد. باشم. همان موقع که عینکم را گم کردم و تا دو هفته جلوی «بابا» آفتابی نمیشدم. کفش نو خریده بودم. از عینک هم که بدم میآمد. عینک را میگذاشتم توی جیب پیراهن و گاهاً خم میشدم تا کفشم را تمیز کنم. وقتی عینک گم شد همهی راه را پیاده برگشتم، اما عینک پیدا نشد. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین.
راهم را ادامه دادم. خستهی سفر بودم. رفتم سراغ محلهی خودمان. هوا بهاری میزد. به گمانم دمدمهای عید بود. اواخر اسفند. این موقع سال همیشه بهارنارنجها زودتر از بهار از راه میرسید و بوی بهارنارنج میپیچید توی شهر. زندهات میکرد. گرسنهام بود. از جلوی مغازهی آقای خوشخرام رد شدم. هنوز هم داشت مشتریهایش را میپایید که سراغ مغازهی پایینتر نروند. هنوز هم سرش توی حساب و کتاب بود. سلامش کردم. عادت همیشگیام بود. جوابم را داد اما گویی مرا نشناخت. حق هم داشت. حالا دیگر من دیگر سن پدرِ پدرش را داشتم. به نوعی نمونهای فسیل محسوب میشدم. گذشتم. سر کوچه که رسیدم صدای باز شدن در میآمد. وارد کوچه شدم. خانهی خودمان بود. پدرِ خودم بود. پدرِ خودم. داشت پیکان بژ را از حیاط درمیآورد. کلاس داشت حتماً. خواهرم هم جلوی ماشین نشسته بود. سرعت گامهای خستهام را تندتر کردم. رسیدم جلو در خانه. بابا حالا داشت در حیاط را میبست. ایستادم جلو پیکان. زل زدم به خواهرم. چقدر جوان بود. درست مثل بابا. درست مثل «من» که صبح از روبرویم گذشت.
همینطور ایستادم و زل زدم به صورتش. خودش بود، خودِ خودش. سرش را چرخاند. مرا دید. اول کمی نگاهم کرد. حس آشنایی را در چشمانش دیدم. با خود گفتم مرا میشناسد. هر چه که باشد خواهر بزرگتر از هر کسی بهتر برادرش را میشناسد.
- بابا! بابا!
- اومدم
پدر از حیاط بیرون آمد. مرا که دید، جا خورد. نشناخت، درست مثل آقای خوشخرام، درست مثل خواهرم، درست مثل من. بغض کرده بودم.
- بفرمایید؟!...
شکست. بدجوری هم شکست. مثل یک آدم مادرمرده. پیرمرد فکنسی مثل یک بچهی شیرخواره زار میزدم. پدر پریشان شد. رفت سمت ماشین. از جلوی فرمان ماشین ده تومانی تاخوردهای برداشت و آورد گذاشت کف دست من. بعد هم رفت سوار ماشین شد و دندهعقب گرفت و رفت. من همچنان سر جای خود ایستاده بودم و هق میزدم. دیگر آن ده تومانی حکم دستمال کاغذی را پیدا کرده بود. شده بود خیسِ خیس.
***
پسرها همیشه مامانی بودهاند. صد سالشان هم که بشود باز مامانیاند. مخصوصاً اگر سالها باشد که مادرشان را ندیده باشند. اما مادرم هم من را نشناخت. نهایت لطفی که به پسرِ چندصد سالهاش کرد این بود که ظرفی غذا برایم بیاورد دم در. من هم نشستم همان جلو و شروع کردم به خوردن. عجب عشقی داشت غذای مامانپز.
غذا را خوردم. درِ خانه را زدم اما دیگر نایستادم. ظرف را گذاشتم دم در و راه افتادم. حتماً با خودش میگفت عجب گدای گستاخی! غذایش را خورد، یک تشکر هم نکرد و کلهاش را انداخت و رفت...
همان حوالی پرسه میزدم. امسال سالی بود که دو سال از فوت پدربزرگم میگذشت. پس بایستی «بیبی» هنوز زنده باشد. دیدم ماشین آشنایی از دور نزدیک میشود. «تویوتا»ی عمو علیرضا بود که میآمد. همانی که باهاش چپ کرد. اِ...بیبی هم داخل ماشینش نشسته. اون دو تا هم بچههای عمو هستند که پشت نشستهاند. اون هم زنعمو هست. از نزدیکی من پیچیدند توی کوچه و رفتند جلوی خانهی ما. جلوی خانه خیس بود. حتماً حیاط را آب و جارو کرده بودند. رفتم پیش آقای خوشخرام و پرسیدم امروز چه روزی است. گفت روز آخر اسفند. پس با این حساب عمو عباس و عمو غلامعلی و عمو ابراهیم هم بایستی در راه باشند. نزدیکهای عید همگیشان میپریدند پشت وانت عمو و از شیراز میزدند میآمدند فسا تا شب عیدی را کنار «بیبی» و دیگر فامیل «یا مقلب القلوب» بخوانند. جفت قلبهای یکدیگر. پس من امروز صبح با دوستم کجا میرفتم؟ آها! حتماً میرفتم پیک نوروزی بگیرم. آخر پیک نوروزیها گاهی دیرتر میرسید دستمان. شهرستان بودیم دیگر. یا شاید هم رفته بودیم ماهی شب عید بگیریم. ماهی شب عید را بایستی شب عید خرید.
عموها آمدند. همهی همهشان. زنعموها، پسرعموها، دخترعموها. حالا توی خانه ولولهای بود به یقین. من پشت پنجره نشسته بودم و به همهی آن صداها گوش میدادم. حالی داشتم میان گریه و خنده. خودِ کودکی که گریه میکرد، من میخندیدم و وقتی او میخندید من گریهام شروع میشد. بچهها تصمیم گرفتند بیایند بیرون و کمی «وسطو» بازی کنند. طبق عادت همیشگیشان اول توپ را از دیوار انداختند اینور. توپ خورد به دیوار روبرویی و قل خورد آمد پیش من. من هم گرفتمش. توپ پلاستیکی پارهپورهی کودکیهای خودم بود. مالِ مالِ خودم. سفت چسبیدمش. درست مثل آن عینکی که صبح پیدا کرده بودم و مال خودم بود. حالا تازه میفهمم چه کسی عینکم را برداشته بود. خودم بودم که عینکم را برداشته بودم. خود بزرگیهایم. یحتمل او هم الآن چون من جایی از این عالم جاودانه شده و دارد مرا نفرین میکند، یا شاید هم خودش را. چقدر نصیحتام کرد و چقدر تلاش کرد که از «عمو نوروز» چه بخواهم. اما من ...
من در را باز کرد و بیرون آمد. منِ کودکیهایم. سارا هم بود، علی هم بود، احمد هم بود، الهه هم بود. جمعشان جمع بود. همان جمع قدیمی عزیز. همانی که دیگر هیچوقت نداشتیماش.
- بچهها! یه آقاهه نشسته کنار دیوار! سجاد! توپ تو هم دستشه!
خود کودکیها آمد نزدیکم. اول با تردید، اما لبخند مرا که دید خیالش راحت شد. آمد جلوتر:
- پدربزرگ! این توپ منه!
بچهگیها همیشه پیرمردها را پدربزرگ صدا میکردم.
- میدونم. بیا بگیرش.
جلو آمد.
- اما قبلش میخوای یه قصه بشنوی؟!
با تردید نگاهم کرد. بعد برگشت سمت بچهها و صداشان کرد. اندکی بعد با آنها آمد. سارا و علی و الهه و احمد. همهشان تهتغاری بودند. فسقلی و دوست داشتنی. درست همانطور که بچهگیها دوستشان داشتم. خودم هم آمد نشست درست روبروی من.
- یه روزی بود، یه روزگاری. خدا بود. شیطون هم بود. توی دنیایی که آدمها خوش بودند و خرم. تو دنیایی که آدمهاش اونقدر خوشبخت بودند که هیچوقت آرزوی بهشتی رو نمیکردند، اون شیطونه پیداش شد و نقشه ریخت تا شادی آدمها رو از اونها بگیره. یه زمانی که نزدیکهای عید بود و خدا عمو نوروزش رو میفرستاد تا آرزوهای شب عید بندههاش رو برآورده کنه، شیطونه دست به کار شد و اومد پیش بچهها. اومد پیششون و برای اونها از بهشتی گفت که مردم هیچوقت توش نمیمیرند. از بهشتی که توش پر بود از ماشینهای آخرین سیستم و خونههای آنچنانی. از بهشتی براشون گفت که هر کسی تو اون یه موبایل داره و هر کس، هرجا که باشه میتونه با دیگری حرف بزنه.
عمو نوروز که اومد، همه اون بهشت رو آرزو کردند غافل از اینکه بهشتشون رو، بهشتی که خدا براشون آفریده رو از دست میدادند. بهشت بابا و مامان و بیبی. بهشت عمو و زنعمو و بچههای عمو. بهشت بچهگی. و تا ابد جاودانه شدند تو بهشتی که شیطون براشون تعریف کرده بود. شیطون هم حالا دیگه سالها بود که انتقامش رو تونسته بود از آدمها بگیره...
- آقا یعنی آدما همیشه پولدار بودن؟
- همیشه غمگین بودن.
- آقا یعنی ماشین بده؟
- بزرگ شدن بده.
- آقا یعنی خونه بده؟
- تنهایی بده.
***
شب بود. اوخر شب عید. موقع اومدن عمو نوروز. من پشت دیوار نشسته بودم. من دلم میلرزید، قلبم میلرزید. نه دیگر برای خودِ جاودانهام، که برای همهی آنهایی که پشت این دیوار میخندیدند و همهی آیندهشان به دعای نیمهشب آن بچهها بستگی داشت.
اواخر شب عید بود.