در رثای دلی که شهید نمی شود

این را می خواستم در رثای "شهید احمدی روشن"، شهید همین امروز صبح خیابان شهرمان بنویسم. اما دیدم "دل"ام محتاج تر است به این رثا تا او. امروز یکی دیگر نیز پرید و این به من می گوید که می شود در بحبوحه ی خوردن و دویدن و روزمره گی شهید هم شد. شهیدی که نمی شناسم اش، تنها یک جرم داشت: غیور بود و مؤمن. و من این هر دو نیستم، چه که مرا کسی خیال کشتن نیست. صبح، ساعت 10، یک مسیج مرا از خواب پراند:"شهید احمدی روشن پرید. مثل مسعود علی محمدی، مثل  مجید شهریاری، مثل داریوش رضایی نژاد". و همه ی این ها خواب من را بر هم نزد. خواب من گرمِ شبی بود که با ختام سریال lost شروع می شد. خواب من گرم پروژه ای بود که بایستی در آن یک مجسمه ی شیوا را انیمیت می کردی و خواب من که خواب غفلت بود، به حقیقتِ قرمزی در هم نمی شکست. اما این خودزنی همه اش نیست. همه اش حتی این که خواب هم دانشگاهی ها هم جابه جا نشد، نیست. همه اش این است که می شود یک ملت را به بمب ای کشت و تمام دغدغه ی دانشجوی مملکت اش با این جمله حل شود که:"سر این یکی رو هم نظام کرد زیر آب".

مرثیه می سرایم برای قلب هایی که قرار نیست شهید بشوند. برای قلب خودم. برای قلب آن دانشجو. و برای تمامی شهروندان محترم نظام نوین جهانی در جمهوری اسلامی ایران. و السلام. و الفاتحه.

چهار شنبه 21 دی 1390

آن را به تو نشان می دهم

"آبی"دست اش را دراز کرد تا دست "قرمز" او را بگیرد. قرمز اما تنها به پیروزی می اندیشید. به این می اندیشید که اولین نفری باشد که این قله را فتح کند. اما حتی یادش هم نبود که کی و کجا مؤظف به این پیروزی شده. تنها چیزی که یادش می آمد یک پدر و مادر بودند که زندگی شان را صرف فتح این قله  کرده بودند. پدر و مادری که تنها در فکر یک روز مهلت برای خوش بختی بودند. اما انگار این فرصت را تنها در فتح می شد داشت. روزها می گذشت. روزهایی در تکاپو و شب هایی در استراحت برای تکاپوی روز بعد. روزهایی که وقتی برای آشنایی با شخص جدیدی نبود و شب هایی که جز خواب، هر کار دیگری حرام می نمود. اما آبی دست بردار نبود، هر روز صبح که می شد، یک رنگ قرمز برمی داشت و به قرمز می داد، اما او بی توجه به آن چه که آبی می توانست بخواهد یا باشد، راهش را می گرفت و می رفت. رنگ قرمز ها همیشه غذای قرمز ها بودند و رنگ های دیگر، از آن دیگرها. اما این میان آبی بی اعتنا به هیچ کدام، از هر چه که می رسید می خورد و از هر چه که می خواست به دیگران تعارف می کرد. آبی را همه دیده بودند. همیشه انگار راحت بود. بی که در تک و تاب پیروزی باشد. بعضی ها او را هم چون قرمز طرد می کردند و بعضی ها هم تنها به لبخندی از هدیه های او تشکر می کردند. اما هیچ کس نبود که به واقع از کار او سر در بیارد، همیشه صبح که می شد. از ایستادن و آرامشی که او داشت به این نتیجه می رسیدند که بریده و دیگر حاضر به ادامه ی راه نیست، اما، همین که یک روز از رفتن شان می گذشت، در شبی یا روزی دوباره او را می دیدند که رنگ به دست به سراغشان می آید. یک هو بود و بعد دیگر نبود. بعضی ها از او می ترسیدند. از این که ممکن بود اول شود و عده ای هم او را سبک سری می انگاشتند که اصلاً در نخ اول یا آخر شدن نیست. قرمز اما، جزو هیچ کدام از این دو دسته ی فکری نبود. او از آبی بدش نمی آمد، اما واقعاً از این بی خیالی او لج اش می گرفت. ضمن این که قرمز بیش تر در فکر رسیدن بود تا واکاوی رفتارهای این و آن. روزهایی که تعارف آبی را رد می کرد یا شب هایی  که خواب استراحتی را بر هم آتشه شدن با او ترجیح می داد، هیچ گاه فکر نمی کرد که رشته ی سرنوشت او به رنگ آبیِ او گره خورده باشد.

قرمز اما آن شب، روز بدی را سپری کرده بود، روزی با راه های پر پیچ و خم و دشوار بر رفتن. روزی که هزاران بار آرزوی رسیدن یا افتادن را کرده بود. روزی که هزار بار قصد ایستادن کرده بود. روزی بی آبی، روزی بی هم درد، روزی بی همراه و روزی درست به همان گندی روزهای دیگر که بایستی سپری می شدند. شب آبی آمد سراغ اش، یک تکه قرمز توی دست اش بود. قرمز اما رویش را از او برگرداند و خودش فکر کرد:"حوصله ی این یارو رو دیگه ندارم". و گرفت خوابید.توی خوابش مادرش دید، زمانی که افتاده بود. و پدرش و خودش را که با چشم هایی سرخ، از افتادن او گذشته بودند و به رسیدن خویش فکر می کردند. یاد خودش افتاد بر گرده ی پدر. یاد خودش بر بستری از اشک ها. یاد پدرش با چشم هایی از فرط گریه، از حدقه بیرون زده. یاد مادرش، دست بلند کرده به درخواست کمک. یاد چشم های ناامید مادر. یاد دست های کشیده به ... آبی دستش را گرفت. قرمز از خواب پریده بود. صبح شده بود. دست اش توی دست آبی بود، دست اش را از توی دست او بیرون کشید. نگاهی غضبناک به او انداخت. و رویش را برگرداند. آبی آرام زد روی دوش قرمز. قرمز بیشتر عصبانی شد. برگشت سمت آبی. آبی یک تکه قرمز گرفت جلوی او. قرمز با عصبانیت آن را از دست آبی گرفت. آن را دو نیمه کرد و زمین انداخت. بعد هم خم شد و وسایل اش را برداشت تا برود. صبح اول صبح بود. آبی کوله اش را انداخت روی دوش اش. این اولین بار بود که می دیدند، آبی می خواهد با آن ها حرکت کند. آبی کوله اش را سفت کرد. یک تکه چوب برداشت و گذاشت بالای سر دو تکه ی قرمز که قرمز آن ها را شکسته بود. و پشت سر قرمز به راه افتاد. طوری که قرمز متوجه همراهی او باشد. و سفر هر روزه ی آن ها شروع شد. اول جاده های هموار بود. جاده هایی که خیلی ها نشان می کردند برای کمپ زدن های شبانه. بعد جاده های سنگ لاخی بود. بعد تپه ها، بعد کوه ها و رشته کوه ها. بعد رودها و بعد همه ی این ها تجربه ثابت کرده بود که یک منطقه ی هموار دیگر برای شب گذاری.قرمز حالا خیلی از دست آبی آتشی نبود.اصلاً یک جورهایی هم  او را دوست داشت. یک بار توی مسیر کوهی که ناگهان سنگ زیر پای قرمز خالی شده بود، آبی دست اش را گرفته بود. اما به هر نحو این سرنوشت شوم نمی گذاشت که آدم ها هم دیگر را دوست داشته باشند. چه می شد کرد؟ مگر آن ها برای مادر از دست رفته شان چه توانسته بودند بکنند؟به هر رو دیگر آن قدر ها هم به تیپ آبی نمی زد. شب در حال فرا رسیدن بود دریاچه را پشت سر گذاشته بودند. داشتند به محل همواری برای کمپ شبانه شان می رسیدند. آبی به نقطه ای اشاره کرد. قرمز اما تحویل اش نگرفت. آبی پایی شد. اما قرمز عجله ی برپایی کمپ را داشت.آبی اما دست بردار نبود.  دست آخر برای از سر باز کردن او هم که شده به آن نقطه نگریست. چیزی دید که شک اش را برانگیخت. نمی توانست چنین باشد. نزدیک آن نقطه شد. باورش سخت بود. اما، ... اما... نگاهی به آبی انداخت. زبان که نداشت اما آبی سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد... این همان شکسته های قرمز بود. ... و این مکان مثل هر روز مأمن شب های خستگی شان. آبی یک تکه آبی از خودش کند. آن را گرفت جلوی قرمز. قرمز به آبی نگریست. اشک توی چشمانش جمع شده بود. تکه را گرفت. و یک تکه از خود کند و داد به آبی. آبی هم آن تکه را گرفت. هر دو تکه شان را خوردند. و هر دو بنفش شدند. درست مثل کسانی که دور و برشان کمپ های دو نفری داشتند. درست مثل کسانی که خوش بخت بودند.

پورخسروانی

دی  1390