همه اش را یک جا برد
اولین روزِ کلاس اش، با اخمِ دخترانه ای گفت: "کلاسِ من قوانینی داره! هر کس نمی تونه، از همین حالا یه فکری به حال خودش بکنه!" بعد هم برای کشتن گربه دم حجله، همه مان را فرستاد تا برویم و کاغذ و قلم بگیریم و گفت که بدون کاغذ و قلم کلاس راه مان نمی دهد.
روزِ اول کلاس "طراحی یک" ترم اول بود. و او بعد از نیم ساعت دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. دیگر نمی توانست بیش از این ادایِ اخموها را درآورد. ... و من نمی توانم بیش از این جلویِ گریه ام را بگیرم، برای استادِ جوان ام، خانم دادی، استاد طراحی 1 و 2 و کارگاه گرافیکِ 2 این چند سال دانش جوی هنر بودن ام. حالا دیگر نمی تواند اخم کند و از بدیِ کارمان ایراد بگیرد، یا که به ما با این حجمِ ریش بگوید: "وروجک". دیگر نمی تواند یادمان دهد که چه طور خودمان باشیم و کشف کنیم شخصیت ای را که در طراحی داریم. ... حالا دیگر نمی تواند ... و حالا دیگر نمی توانیم ببینیم اش و لذت با او بودن را هم راهِ پله های بی خیالِ دانش گاه کنیم ... حالا دیگر حتی نمی توانیم سرش غر بزنیم که "استاد! دارید بی انصافی می کنید! من نمره ام بیش از این می شود ..."
نمی توانیم ... چرا که "ام اس"، همه ی این ها را یک جا با خود برد ... گویی که خودِ او را با خود برد. دل ام تنگ اش است.
لحظه ها می گذرند و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال 21 سال وقت گرفته .