این هم از رسم مسخره ی ما: "خانه تکانی".

اصل و تبارش به کی می رسد؟ چندان مهم نیست. مال کدامین آیین است؟ مهم نیست. پس چه مهم است؟ تنها این مهم است که بخشی است از نو شدن، که من و توِ خو گرفته به این کم ها نمی شویم.

نمی دانم چه قدر حوصله می خواهد که هر سال یک "نوروزی که نمی شویم"ِ تازه سیاه مشق کنم. اما حوصله ی من با همه ی تنگی اش، این بار نیز سیخونک ام کرد که بنویسم.

 اول اسباب و اثاثیه را بر می داریم و خوب دستمال می کشیم. بعد فرش ها و موکت ها را. بعد زیرشان را سم می زنیم که موجودات خواب رفته در هوای زمستانی هیچ گاه فرصت دیدار بهار را نکنند. بعد هم یک کوپه خاک از فرش ها می کشیم. آخر سر هم یخچال و فریزر و میزها و مبل ها و صندلی ها و کمدها را یک جای جدید می دهیم. این می شود خانه تکانی. می شود یک زلزله ی واقعی در خانه.... اما، همه ی چیزی که در این پاراگراف ها دیدید و عینیت اتفاقی است که در این رسم می افتد، نو شدن و عوض شدن ابژه های زندگی است. همین. و سهم من و تو مثل همیشه از این نو شدن، هیچ  است.

خانه تکانی یعنی تکاندن یک مشت فرش خاکی و اشیای اسقاط که گویی همه ی زندگی ماست. اما کیست که به داد خانه ی دل خویش برسد. خانه تکانی یعنی دردسری هرساله که خانم ها مدیر اصلی و کِِیف کننده ی اصلی آنند که در فرمایشات شان می توانند چپ چپ، راست راست بدهند و دل خوش باشند که شکوم زندگی شان با شست و رفت و دستمال کشیدن خانه حاصل می آید. بی توجه به دل "کسان شان". بی توجه به این که زندگی را ارتباط آدم هاست که می سازد، نه هم زیستی ابژه ها. خانه تکانی یعنی سرگرم شدن، و اتفاقاً عمیقاً هم سرگرم شدن-جوری که جای 11 ماه دیگر سال، پی خودشان را در می آورند- در اتفاقی که تنها یک نماد است برای نو شدن. و غافل ماندن از کسی که درست کنار دست ات، محتاج است به عوض شدن.

حالا می توانم بگویم که "خانه تکانی" هم همان قدر احقانه می زند، که چهارشنبه سوزی. که سفره ی هفت سین که حتی نمی دانیم به چه کار می آید. و چرا؟ چون که در این بازار بی نیاز پنداشتن خویش، یک مشت سینه ریز برای سینه های سنگی مان تهیه می کنیم.

خانه تکانی یعنی یک برداشت غلط از آن چه که می بایست تکانده شود. از آنی که مملو از غم ها و نفرت ها و مرض هاست. مملو از آدم هایی که دوست شان نداریم. و خویشانی که به صله شان پایبند نیستیم. به دور و بری هایی که تنها به دیدن شان و یک "خوبی؟" گفتن بهشان اکتفا می کنیم. به حماقتی که قانع مان کرده که زندگی کنار هم یعنی چهار تا احوال پرسی خشک و بی روح. خانه تکانی یعنی من و توی واقعی در سال 1391. بی "حوّل"ای الی "حال"ای. یعنی به همین کم هایی که بسنده کرده ایم. ... . اما... من، به عنوان میراث دار اخلاق انقلابی کیان ام، به همه ی این ها "نه" می گویم. دور خانه تکانی را خط می کشم. دور لباس نو و خرید عید را خط می کشم. دور مسافرت را خط می کشم. حتی دور ماهی گلی سر سفره ی عید را. حتی تر دور بلغور کردن بی عمق "حوّل حالنا الی احسن الحال". ... خط می کشم، و می نشینم بیرون اش. دور خطا خط می کشم، و به همان طریقی که اینان یادم داده اند، انقلاب می کنم. بایستی انقلاب کرد، در پیش پای هر چه اشتباه است. هر چه، و از هر که، و از هر نسبتی که می پندارد با تو دارد.

اصلاً بهار و "نوروز"، یعنی انقلاب. انقلاب دورن. و اگر درست افتاد، آن گاه وقت هم شکل کردن بیرون است با درون. نمی شود این که هر سال به همان طرق فراموش شده، لباس نو بپوشیم و خودمان را ریخت آدم حسابی ها کنیم و گل و بلبل سر سفره ی غلط هامان بگذاریم و خیال کنیم که همه چیز رو به راه است. نه! نمی شود. باید انقلاب کرد.

 

سجاد پورخسروانی

20 اسفند 1390