سترِ آبرو
... والعصر. ان الانسان لفی خسر ...
... والعصر. ان الانسان لفی خسر ...
از آب پوزه ی سگ نجس تر اگر هست، متاع دنیاست. و یکی از این متاع ها، مقامِ دنیاست. این گفته ی مولایم بارها و بارها توی گوش ام پیچید، تا در دل ام، تنفر از هر هوس مقامی داشته باشم.
از چرت، پرت تر اگر سؤالی هست، این است که وقتی یک نفر را هل دادی، از او بپرسی که چرا غرق شدی؟ خب معلوم است دیگر. وقتی هل ات می دهند درون یک جاریِ هول ناک، جز دست و پازدن های بیهوده و در انتها غرق شدن مگر دیگر چه می توانی کرد؟
خسته ام و کلافه! از این بازی های الکیِ فرهنگی نام که جز خلافتِ عملگی، برایت به ارمغان نمی آورد. آری! "از بد بَتَر اگر هست" این است که به نام "فرهنگ" بشوی مشبهٌ به پوزه ی نجس سگ. و نتوانی دلیلی درست برای این اتفاق افتاده و این دست و پا زدن در شرف غرق بیابی.
"از بد بَتَر اگر هست" به قول قیصر، این است که "در چاه نابرادر" و یا حالا تو بگو نادان دوست باشی، "بی که یوسف باشی".
حالا دو انتخاب پیش ات می گذارند، یکی که بمانی و غرق شوی ودر عهد دوستان نارس امید داشته باشی به تغییر. و دیگری این که بروی و یک دنیا عذاب از عهدی که نارسانده بردوش ات داری، باقی بماند. و این هر دو جز غرقه شدن است مگر؟
"از بد بتر اگر هست، این است که"
دچار همه ی این ها باشی
"بی که یوسف باشی..."
نه این که او غریبه باشد، نه! مگر می شود که آدم بانوی دو عالم باشد و ناموس خدا باشد و فرزند محمد باشد و هم سر علی باشد و مادر حسن و حسین باشد و مولای همه ی مومن های عالم باشد و غریب باشد؟ این ماییم که خود را دور از محوریت عالم ایمان، کرده ایم و غریب و غریبه شده ایم. غریبِ شهری که آشنای او نیست و غریبه ی مردمی که کسان او.
ای مادر خوب ها! به ما غریبه ها تفضلی کن! حالا که ما دل آشنایی نداریم که در غم ات بگرید، شما بیا و سروری کن و بر غریبیِ ما گریه کن! خدا غم شما را زود خوب می کند و شاید ما را نیز ایضاً جزو غم های شما خوب کرد.