وقتی دشمن تشویق تان می کند
"اکران فیلم در میان تشویق دانش جوها تمام شد. 5 دقیقه ی نمایشِ اعطای جایزه ی اسکار شروع شد. دخترکی روس هیبت و سفید، با ساتنی کرمی، موهایی بسته، قدی بلند و انگشتانی کشیده اسم آقای کارگردان را به انگلیسی با شور و هیجانی در خورِ اسکار می برد، گروهِ ایرانیِ فیلم ساز به همراه کارگردان از جای بلند می شوند، yeh Yehهای بلند می کشند، مشت شان را گره می کنند و مثل قهرمانان های آفریقاییِ دوِ مارتون آن ها را به جمعیت نشان می دهند و فریاد می کشند. بعد هم مثلِ آخر فیلم های سانحه هوایی که هواپیما را سالم به زمین می نشانند هم دیگر را بغل می زنند. کارگردان در میانِ جمعیت حضارِ هالیوودی روی سن می آید، آن مترسکِ اسکار را می گیرد، با مجریِ زن دست می دهد، بعد کمر خم شده اش را نشان جمعیت می دهد. راست می ایستد، گلو باز می کند، Thank you می پراند برای جمع و کاغذِ تاشده ی انگلیسی نوشته اش را در می آورد. ... نطقِ نه چندان غرای ش را آغاز می کند: ".... من از مردمِ کشورم تشکر می کنم، و مطمئن م که آن ها الآن خیلی خوشحال هستند ..." و حضار هم چنان تشویق می کنند. آقای اسپیلبرگ هم تشویق می کند. آقای فلان و بهمان یهودی هم تشویق می کند، آقایِ فلان فلان شده ی ضد ایرانی ساز هم تشویق می کند ...
... و همه ی دانش جویان در جلسه ی اکران فیلم تشویق می کنند، سوت می زنند، کف می کشند، کف می کنند و آقای کارگردان را تشویق می کنند. حالا نوبتِ نقد است. اول فلان دانش جوی سینما خوانده می آید و اندر بابِ صنایعِ سینمایی آقای کارگردان تفاخر می ورزد، بعد بهمان دانش جوی ادبیات نمایشی خوان، متنِ وزین ش را مورد مرحمت قرار می دهد. آخر دست هم یک بابای فیلسوف قیافه می آید و جستارهای فلسفی فیلم را برای دانش جوها باز می کند. و بعد از این همه باز تشویق. جلسه به پایان خودش رسیده. حالا نوبت مجری است که از دست و دل بازی مهمانان برای تحمل جلسه(!) قدردانی کند. دانش جوها یواش یواش کیف و کاغذشان را جمع می کنند که بزنند بیرون. مجری می گوید، یک نفر دیگر هم هست که می خواهد حرف بزند. همه براق می شوند. یک آدم ریشوی شلوارنخی می آید بالا. سرش را پایین انداخته است. هیچ کاغذی به نشانه ی متنِ سخن رانی هم راه ش نیست. پشت تریبون قرار می گیرد. کف دست هاش را تکیه می دهد به سطح میزیِ تریبون. نگاه ش را به کفِ سالن دوخته. مکث می کند. همه می شناسندش. از این مخالف خوان های بسیجی است. هم چنان ساکت کف سالن را نگاه می کند. همه ساکت او را. با همان نگاهِ افتاده شروع می کند:
- "من نمی دانم شما کجای عالم ایستاده اید و به چه زمزمه ای گوش می دهید ..."
سرش را می آورد بالا:
- "اما از این جایی که من ایستاده ام ..."
پای ش را چند بار به زمین می کوبد:
- " صدایی توی گوش م می پیچد که: "هر گاه دیدید که دشمن دارد شما را تشویق می کند، بدانید که کار خرابی از حد گذشته" ..."
جمع کماکان نگاه ش می کنند.
- "همین"
از پشت تریبون پایین می آید و بدون این که به کسی نگاهی بیندازد از میان هم همه ی دانش جوها که خیلی چیزها می خوانندش سالن را ترک می کند. همین.
لحظه ها می گذرند و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال 21 سال وقت گرفته .