وقتی دشمن تشویق تان می کند

"اکران فیلم در میان تشویق دانش جوها تمام شد. 5 دقیقه ی نمایشِ اعطای جایزه ی اسکار شروع شد. دخترکی روس هیبت و سفید، با ساتنی کرمی، موهایی بسته، قدی بلند و انگشتانی کشیده اسم آقای کارگردان را به انگلیسی با شور و هیجانی در خورِ  اسکار می برد، گروهِ ایرانیِ فیلم ساز به همراه کارگردان از جای بلند می شوند، yeh Yehهای بلند می کشند، مشت شان را گره می کنند و مثل قهرمانان های آفریقاییِ دوِ مارتون آن ها را به جمعیت نشان می دهند و فریاد می کشند. بعد هم مثلِ آخر فیلم های سانحه هوایی که هواپیما را سالم به زمین می نشانند هم دیگر را بغل می زنند.  کارگردان در میانِ جمعیت حضارِ هالیوودی روی سن می آید، آن مترسکِ اسکار را می گیرد، با مجریِ زن دست می دهد، بعد کمر خم شده اش را نشان جمعیت می دهد. راست می ایستد، گلو باز می کند، Thank you می پراند برای جمع و کاغذِ تاشده ی انگلیسی نوشته اش را در می آورد. ... نطقِ نه چندان غرای ش را آغاز می کند: ".... من از مردمِ کشورم تشکر می کنم، و مطمئن م که آن ها الآن خیلی خوشحال هستند ..." و حضار هم چنان تشویق می کنند. آقای اسپیلبرگ هم تشویق می کند. آقای فلان و بهمان یهودی هم تشویق می کند، آقایِ فلان فلان شده ی ضد ایرانی ساز هم تشویق می کند ...

... و همه ی دانش جویان در جلسه ی اکران فیلم تشویق می کنند، سوت می زنند، کف می کشند، کف می کنند و آقای کارگردان را تشویق می کنند. حالا نوبتِ نقد است. اول فلان دانش جوی سینما خوانده می آید و اندر بابِ صنایعِ سینمایی آقای کارگردان تفاخر می ورزد، بعد بهمان دانش جوی ادبیات نمایشی خوان، متنِ وزین ش را مورد مرحمت قرار می دهد. آخر دست هم یک بابای فیلسوف قیافه می آید و جستارهای فلسفی فیلم را برای دانش جوها باز می کند. و بعد از این همه باز تشویق. جلسه به پایان خودش رسیده. حالا نوبت مجری است که از دست و دل بازی مهمانان برای تحمل جلسه(!) قدردانی کند. دانش جوها یواش یواش کیف و کاغذشان را جمع می کنند که بزنند بیرون. مجری می گوید، یک نفر دیگر هم هست که می خواهد حرف بزند. همه براق می شوند. یک آدم ریشوی شلوارنخی می آید بالا. سرش را پایین انداخته است. هیچ کاغذی به نشانه ی متنِ سخن رانی هم راه ش نیست. پشت تریبون قرار می گیرد. کف دست هاش را تکیه می دهد به سطح میزیِ تریبون. نگاه ش را به کفِ سالن دوخته. مکث می کند. همه می شناسندش. از این مخالف خوان های بسیجی است. هم چنان ساکت کف سالن را نگاه می کند. همه ساکت او را. با همان نگاهِ افتاده شروع می کند:

  • "من نمی دانم شما کجای عالم ایستاده اید و به چه زمزمه ای گوش می دهید ..."

سرش را می آورد بالا:

  • "اما از این جایی که من ایستاده ام ..."

پای ش را چند بار به زمین می کوبد:

  • " صدایی توی گوش م می پیچد که: "هر گاه دیدید که دشمن دارد شما را تشویق می کند، بدانید که کار خرابی از حد گذشته" ..."

جمع کماکان نگاه ش می کنند.

  • "همین"

از پشت تریبون پایین می آید و بدون این که به کسی نگاهی بیندازد از میان هم همه ی دانش جوها که خیلی چیزها می خوانندش سالن را ترک می کند. همین.     

دعوا چیزِ بدی نیست

    بابا همیشه می گفت: "توی دعوا حلوا خیرات نمی کنند" و هر وقت جایی کسی یقه ی کسی دیگر را گرفته بود، راه اش را یا کج می کرد، یا می گرفت و می رفت، انگار که هیچ خبری نبوده. ما را هم به همین منش دعوت می کرد. می گفت: "آدمی که سرش به تن ش بیرزه، دور و بر این کارا خط می کشه". می گفت: "اگه می خوای سرِ سالم برسونی به خونه، سرت رو بنداز پایین، آسته برو، آسته بیا". یک بار هم که به وساطت دعوا رفته بودیم و ... 

ادامه نوشته

اشکال از آسمان نیست

 

"آسمان آن شب روشن بود. البته نه برای زمینیان. آسمان روشن بود از زمینیان. از سقف خانه های زمینیان که حالا آن شب آسمانی شده بودند. شعاع های نور از سقف خانه ها بیرون می زد و می رفت به سمت آسمان. به کدام طبقه و کدام مرتبه ی آسمان معلوم نبود، اما هر چه که بود، آسمانِ شبِ شهر روشن شده بود. نورهایی برساخته از" الغوث"ها و دعاها که می رفتند برای آمرزیده شدن و برآورده شدن. آن شب از سقف خانه های خیلی ها نورهایی به آسمان بلند شد و در خانه های دیگری فرو ریخت. نورهایی از جنس دعا برای خانه هایی از جنس نیاز. نورهایی که می رفتند تا یتیمانی را نوازش کنند و گرفتارهایی را آزاد. می رفتند تا از دل های برآمده ی نیکوشده های عالم، نیکی کنند به محتاج های عالم. آن شب، پای نامه های استعانت خیلی ها امضای لبیک خورد. آن شب با این همه نور انقلاب هایی در عالم رقم خورد که هیچ کس باورش را نمی توانست در ذهن اش بسازد. اما آن شب به واسطه ی دل ها، نورهایی به دل های باور کسان تابید و آینده ی انسان ها روشن کرد. آن شب، شبِ قدر، آسمان قدری روشن بود که پیروان 1400 سال پیشیِ اسلام آرزوی هم سفره شدن با این 1400 سال بعدی ها را داشتند. آن شب، شبِ قدر، خدای محمد راضی شد و اولیای محمد مرضی. آن شب، مسلمانان شهر ما، به جهان ثابت کردند که مسلمانی هنوز هم که هنوزه هست. آن شب، 313 نفر پیداشان شد، و امام ..."

 

این جورِ نوشتنی بود که شاید می شد در این شب ها نوشت. و راست اش اگر چنین می بود، اصلاً دیگر نیازی به نوشتن  نبود. اما این شب ها را دیگر برای مردمان این عصر قدری نیست. ... شاید هم دیده گان من قاصرند از دیدن آن نورها که گفتم. ... به هر رو دل من بر استوار دیده هایم گواه می دهند که نه! خبری نیست. نه این شب ها را برای عالم و نه این شب ها را برای کس قدری نیست، یعنی قدر شناسی ای نیست. تنها قرآنی بر سر و دست هایی به عادت به آسمان که "خدایا! جانِ مادرت" و شاید دعای وسع رزقی یا عاقبت به خیری فرزندی و یا شاید اشکی از سنگینیِ زیستی و بعد هم رضایتی به بخشوده گی حتماً و رفتن برای روزی مثل همیشه و  روزی ای مثل همیشه ...  هر چند این مراسمِ فرموده را نمی توان کنار گذاشت، اما، کاش تنها عملی از روی تکرار نبودند. به قول قیصر"به بی عادتی کاش عادت کنیم". کاش. البته منشِ من به قضاوت نیست، ولی عذاب که بخواهد بیاید به پرهیزکار و ناپرهیز  کاری ندارد. می ریزد بر سرِ همه ی قومِ ثمود. و مگر در هم چو شبی نبود که بلایی بس عظیم بر سر خاکیان نازل شد، و علی را با خود برد؟ ... آن وقت این حق است که بر مرامِ نصرانی جماعت که به صلیب رفتن عیسی را(به شهادت خودشان) عامل بخشوده شدن خودشان انگاشتند، قدر را مدخلِ بخشوده شدن خودمان بدانیم و تنها چیزی که می خواهیم "خلصنا من النار" باشد؟ ... راستش اگر آتش حق مان است، پس بگذار در آغوش مان بگیرد، که علی را با هدایت کار بود، نه با مرحمت. بیایید دعا کنیم: "اللهم! اهدنا الصراط المستقیم" و  وقتی این را می خوانید حواس تان باشد که ایستاده باشید، چه که نشسته ها را از "راهِ هدایت" سهمی نیست و اگر آسمانِ شهر ما نوری ندارد، اشکال از آسمان نیست.

باز هم می گویم، کاش به جای این تنبیهِ  نفس که می نویسم -و مسلماً منِ خوابیده در مقام نوشتن اش نیستم-، از همان نورهایی می شد نوشت که این شب ها آسمان شهرمان را روشن می کنند.  

حبّه ی حُب

  •  اولین بار که توجه ام را جلب کرد، سر کلاسِ عکاسی بود. یک مانتوی کوتاهِ پارچه ای، از آن ها که خیلی شق و رق می ایستند پوشیده بود. به رنگِ سبزِ تیره.  دو تا آستین هاش را  هم تا آرنج بالا زده بود، پاهاش را روی صندلیِ دسته دارِ کلاس بغل گرفته بود و مثلاً داشت به صحبت های استاد گوش می داد.  از بقیه ی هم کلاسی های دختر، یک سر و گردن کوتاه تر بود. موهاش را هم جوری کوتاه کرده بود که انگار می خواهد قاچاقی جایِ یک پسر برود مسابقات فوتبال دانش گاه. با خودم گفتم: "عجب آدم بی خودی!"
  • حوصله ی دوست پسر و این حرف ها را نداشت، اما برای هم رنگی با جماعت هم که شده، دعوت مان را پذیرفت. قرارمان بود که شبِ یلدا برویم حافظیه، که مثلاً حافظ خوانیِ شبِ یلدا، اما خودمان را که دیگر گول نمی توانستیم بزنیم، همه ی پسرخوش تیپ های دانش گاه را دعوا کرده بودیم. آیه هم گیرِ یکی از همین نره غول های خوش تیپ افتاد. خلوت خودشان را یافته بودند و یک سه ربع ساعتی با هم حرف زده بودند. ما هم وقت مان را به نوشیدن و جک های بی مزه ی هم را شنیدن و خاطره های دوران جهالت پسری یا دختر را شنیدن گذشت. شب که با هم رفتیم خواب گاه، با بی حوصله گی گفت:  "این پسرها چه قدر چرت می گویند!"
  • آخر شب بود، ساعت از 11 هم گذشته بود. یعنی اگر خواب گاه پسرها هم که بود، الآن می بایست در را می بستند. چه برسد که خواب گاه دخترانه و حضورغیاب سر شب و آمار دادن از ولنگاری دخترها به مادرها و پدرهاشان. مسئول شب که آمد، گفتیم آیه ناخوش احوال است، برای همین خوابیده، همه بالشت هامان را انداختیم روی تخت آیه و پتوش را هم تا آن جا که  کلاه گیسِ یکی از بچه ها بیرون می زد بالا کشیدیم. شانس آوریدم، نگاهی به تخت نینداخت. انگار از حوصله اش خارج بود. آخر شب آیه را از بالکن کشیدیم بالا. بد جوری می خندید. یک بوی ناجوری هم می داد. نفهمیدم چش شده. چراغ ها را که خاموش کردیم، گریه اش را می شد توی تاریکی شنید.
  • "اَه! استاد! گیر نده دیگه". کلاس عمومی اخلاق بود، حاج آقا برقعی سر ماژیک را بست، بعد رو کرد به آیه و گفت: "چه فرمودید؟" آیه، همان طور که پاهاش توی بغلش بود، انگار که با حاج آقا حرف نمی زند، گفت: "ای بابا! هیچی! با شماها که نمی شه دو کلام حرف زد! همه ش سرتان را کرده اید توی کتاب های عهد بوقی و همه دانسته تان از زن ها مال آدم های عصر حجری است. بعد هم یک جوری درباره ی زن ها حرف می زنید که انگار با شیطان دست شان توی یک کاسه است."
  • برای یک هم چو منی که آن هم سال توی کاردانی، دخترها آویزان ام می شدند، خیلی کسر داشت که یک هم چو دختر عجیب غریبی بزند توی برجک ام و به من بگوید: "خواب ام گرفت! چه قدر حرفِ مفت می زنی" و بعد هم بگذارد برود پیش رفقایش.
  • مسئولِ واحد خواهران، هم کلاسیِ دو ترم و نیمه مان می شد. ولی خب معمولاً این تیپ آدم ها با جماعت ما کاری نداشتند. یک پنج شنبه آمد سراغ مان و دعوت مان کرد که صبح جمعه برویم کوه پیمایی و دعایِ ندبه، آن هم با بچه های بسیج (!) من تا آمدم رد کنم دعوت اش را، آیه درآمد که "ساعت چند دانش گاه باشیم؟". مرا می گویی؟ شاخ هام درآمده بود.
  • دختر خوبی بود. می توانستیم رفقای خوبی برای هم باشیم. من عکاسی کمک اش می کردم، او تدوین. البته اگر آن حبه ی لعنتی می گذاشت. مادرش را هم یکی دوبار توی دانش گاه دیده بودم. مثل این که خیلی دسته گل به آب ده بود. مادر بیچاره اش، ترمی چند بار می آمد، فقط برای تعهدنامه، آخرش هم هیچی به هیچی! روز از نو، روزی از نو، تا دوباره گیر بیفتد. یک پنج شنبه، که جا برای اردو زیاد آورده بودیم، زد به سرم که برای کوه پیمایی و دعایِ صبح جمعه دعوت اش کنم. توی جمع رفقای اش توی سلف بود. همین جوری که بی حساب باز کردن روی اش دعوت را پراندم، توی هوا گرفت اش. خیلی هم خوب برخورد کرد، برعکس رفقای اش که حوصله ی چادری جماعت را نداشتند. توی اردو، فکر کردم یک چیزی توی اش هست، که خیلی قابل است. هیچ وقت سر دماغ نبود، تنها یک بار، بعدِ دعایِ کمیلی که شبِ شهادت حضرت علی، یعنی شب قدر توی حسینیه ی دانش گاه گرفته بودیم، دیدم خیلی سرحال است. دختر خوبی بود، اگر آن حب لعنتی می گذاشت.
  • آیه خیلی عجیب شده بود آن شب. من که هم اتاقی اش بودم و همه کارهاش را تویِ آن چهار دیواری دیده بودم، نمی توانستم باور کنم. یک همچین آدمی، که اگر جلوی اش لخت و عور هم راه می رفتی، خم به ابروش نمی آورد، حالا اصلاً قابل تشخیص نبود. آن گوشه ی حسینیه، اگر خوب نگاه اش نمی کردم، هیچ راهی نداشت که بفهمی آیه است او. نشسته بود گوشه ی حسینیه و مثل مادر مرده ها پاهاش را توی بغل اش گرفته بود و با هر خط دعای کمیل مثل یک کوه آتش فشان فورانِ گریه می زد. حتی حال من را هم داشت منقلب می کرد. آن شب تنها شبی بود که آیه را نمی شناختم. گویی کسی دیگر بود. آیه ای جدا از آن همه دودی که تولید می کرد توی خواب گاه و شری که درست می کرد با دوست پسرها و دخترهاش توی دانش گاه. اصلاً آیه ای دیگر بود. نمی دانم، شاید آیه ی تطهیر، یا توبه، ... یا نه! آیه ی دل شکسته گی!
  • از آن کارهای عجیب اش بود. دخترکِ فال فروش را شب آورده بود خواب گاه. هر چه پایی اش شدیم که: "این چه کاری است کرده ای دختر! می دانی اگر مسئول شب بفهمد چه بر روزگارمان می آورد؟"، او فقط جواب داد: "جایی را برای ام شب نداشت که بماند، گفتم مهمان ما".
  • پدرش مردی سه تیغه بود با یقه دیپلمات، از این رئیس مئیس ها لابد. مادرش زنی چادری بود.یک برادر کوچک هم داشت که گوشه ی پله های بیمارستان نشسته بود و پاهاش را در آغوش گرفته بود. ما رفقایش گوشه ای، رئیس دانش گاه و معاون و چندی از کارکنان گوشه ای. مسئول خواب گاه گوشه ای. یک چندتایی از پسرها هم که با ماشین شان آمده بودند خواب گاه و ما را رسانده بودند بیمارستان، در گوشه ای خیلی گوشه تر و دورتر. صدای گریه ی مادرش بلند شد، هری دل ام ریخت پایین.
  • خیلی داغون بود آن شب. خیلی. حتی یک پاکت بهمنِ پاکوتاه هم جواب اش را نداده بود. بعد دست کرد توی کیف دستی اش و یک پاکت سفیدِ مقوایی درآورد. یک حب توش بود. نمی دانم چه. درش آورد و گذاشت دهان. نیمه های شب، دیدم تخت دارد تکان می خورد، من طبقه دوم تخت اش می خوابیدم. سریع از تخت پریدم پایین. دیگر بچه ها هم بیدار شده بودند، چراغ ها را روشن کردیم، به تشنج افتاده بود، از گوشه ی لب هاش هم کف می آمد.     

 

 

 

پورخسروانی

13 مرداد 1391

?I.L.Y: You too

این حرف های درِ پیتِ "دوست ات دارم! دوست ام داری؟" توی کت ام نمی رود. جدای این که یک بابایِ خویش نسبتی واژه ی "لومپن" را نسبت به این مواضع مرحمت فرمود، من معنای دوست داشتن را نمی فهم ام وقتی که می بینم  دوست داشتن گفتن به چه چیزها که ختم نمی شوند. و آن وقت مگر خرم که خود را در چاهِ انتها ناپیدایِ وصلت بیندازم؟!! بله! یک روزی حماریت جوانی ما را با این کلمه ها بازی می داد، اما ام روز روز خوب فهمیده ام که این بازی ها را جماعت عاشق نام از چه رو برمی گزینند: از درِ ترکِ روزمره گی! همین. آن هم با نگاهی فوق خوش بینانه و همین انگارانه.

نه! به قولِ علی محمد مؤدب، ما هیچ کدام "قد"ِ این حرف ها نیستیم. جمع کنیم بساط مان را به تر است. همین.

دنباله ی ابتر

آن قدر بارِ بی مرامیِ این روح سنگین هست که لایق توبیخ باشد، اما کس را که تن پرور است و روح ستیز، مصدر چنین توبیخی نمی دانم. آن هم با نشانِ تهمت های یک زن لاابالی و  دستاویز قرار دادن دو تا بچه ی بی حیا. و این بی حیایی که گفتم بزرگترین توهینی است که در حق کسی می توانم روا داشت. چرا که حیا میوه ی تقوا است و تقوا تنه ی  ایمان. و  این هر سه را، هر که نداشت، خدایش رحم کند. ... هم چون من را که رحم اش را هم چون آخرین روزنه ی امیدم می دانم از این همه بی حیایی که روا داشته ام.

... و این همه را که نوشتم، قصدی بود برای توبیخِ ساخته ی "مریم کشاورز": Circumstance (2011) ، که پیش از هر چیز یک اثر ضد انسانی است تا هر آشغال دیگر، و بعد هم ضد ایرانی.این که همه چیزِ انسان را مشغولیاتِ زیرشکمی بگیری ضد انسانی نیست؟  این آدم هم با عقلی که در پایین تنه دارد انگار- با آن تفاصیل اش از استیفایِ حقوق گی ها و لزبین ها-  ادامه ی کشِ تنبانِ My Tehran For Sale و بچه های موسیقی و Perspolis است. منتها وقیح تر و بی حیا تر. و انگار تمام مسئله ی این نسلِ به حسابِ دوستان  سوخته، که همین ما باشیم  تنها سلبِ مراودات پایین تنه ای است. ... خانمِ کارگردان! شما به تر است فکرِ عاقبتِ این مالیخولیایی باشید که دچارش اید! و در وطن فروشی بروزش داده ای؛ ... و ما نسل سوخته را بگذارید، هوای خودمان را داریم. آن قدر هست که بین خودسوزی و وطن سوزی، دچار دومی نشویم.

... و کاش هیچ گاه مجبور به نگارش هم چو چیزی نمی شدم، چه که برایِ من فراموش کردن زشت، از گفتن اش واجب تر است، از آن رو که گفت اش هم هم چو تبلیغ اش هست. پس این بی حیایی را اضافه بگیرید به باقی هایم، اما  دیگر  گفتِ این احمق ها را به ادای گرفتن حقوق مان، نمی توانم برتافت. 

راستی حضرت لیدی! شما وقت انقلاب کجا تشریف داشتید که به همین راحتی دیالوگ می گذارید وسط گنده گوزی هاتان که: "شماها این دنیا رو این جوری کردید، با  اون انقلاب تون!  و حالا با این وضع مجبوریم زندگی کنیم!". و عجالتاً لطف بفرمایید بگویید "این وضع"ای که می گویید همان "زندگی در شمال شهر تهران" و" شب پارتی های توله هاتان" و" ولنگاریِ عورت تان" و" لخت توی دریای شمال" و " سیگار" و" آب جو" و "مواد" و" اکس" و" لب گرفتن های پسرهاتان از دخترهاتان" هست  و توی پر و پاچه ی هم پیچیدن تان؟ که اگر این طور باشد باید عرض کنم که خیر! این وضع را ما این طور نکردیم! بی حیایی شما کرد.

همین.

در شُکوه مرگ

حالا ایستاده بود و بر ریش همه شان کرّ و کر می خندید. بر ریش مربی راننده گی اش، بر ریشِ استادِ پایان نامه اش. بر ریش نداشته ی دکترِ قلب اش، بر زلفِ نه چندان معصومِ نامزدش و بر دست های خسته ی پدرش. بر دلِ نازک مادرش و موهای سیخ سیخِ رفقایش. حالا به صاحب خواب گاه و رئیس دانش گاه و اهالیِ کانون می خندید. ریسه می رفت بر همه ی سفارش های مانده ی صاحب کارش. و از امیدهای وارفته ی استادِ ادبیات اش برای تربیت یک شایسته ی ادبیاتی.

او به همه می خندید. او مرده بود و دست همه را توی حنا گذاشته بود و حالا به ریشِ همه ی بازی خورده های دنیا می خندید.

31 فروردین 91

یادم به خیر

بعضِ چیزها را فقط در از دست دادن است که می توانی صاحب شد، مثلِ خاطرات خوبِ گذشته، که تا گذشته ای، گذشته نشود، و تا بگذرد و برود جایی که دیگر دست ای به اش نداشته باشی، می شود خاطره ای خوب از اتفاقی دور. و صد حیف که دچار یک هم چو خاطراتی شده ام ام شب. دچارِ علی و احسان و مازیار و حسین و دیگر هم دانش گاهی های تبریزم که تنها یک ترم فرصت دوست بودن شان را داشتم. بعضی اولین تجربه ها و سخت ترین ها را ماندگارترین ها و شیرین ترین ها می دانند. و برای من نیز چنین شده است. افراد و اتفاقاتی در دور دستِ دست نیافتنی. احتمالاً تا به حال مرا نیز از خاطر برده اند. احتمالاً تنها چیزی که نقشی در زندگی شان ندارد و پس، نه یادی را هم صاحب می شوند ... بگذریم.

هزاران لحظه و خاطره ی نگفتنی ازشان در ذهن دارم که ام شب بدجوری پیله شده اند و می آزارندم. نمی دانم مگر یک ترمِ پنج ماهه چه کار می تواند با آدمی کند که یک عمرِ خاطره ی از دست دادن همراهی اش می کند. انگار تکه ای از من، تبریز جامانده است. انگار، سجادِ بدونِ احسان و بدون علی و مازیار و حسین و باقی دوستان ام و خوابگاهِ امام حسین و خیابان لاله و دانش گاهِ تبریز و خیابانِ آب رسان و واحدهای ال گلی و کفش های مندرس و دماغِ گند و موهای پریشانِ من، با همه ی ساده گی و صداقتی که در دوست داشتن آدم ها و همه ی مرزهایی که در عین حال باهاشان می ساختم، توی تبریز، سرِ کلاسِ فیزیک آقای انوریان جامانده. انگارِ همه ی سجاد بودنِ من در خاطرخواهیِ خدا، توی آن ترمینالِ درب و داغان جامانده. انگار، همه ی من در آن کلاس تئاتر هر هفته ی بچه های انجمن تئاتر جامانده. انگار "منسابق جامانده و "من"ای که باقی مانده است برایم راضی ام نمی کند.

مثل همیشه و بر طبقِ از دست دادن های همیشه باید بگویم که: "تبریز! یادت به خیر ..."

دل تنگی ها، گریه ها، غریبی ها، دعواهای خدا و پیغمبری، دعواهای دوستی و شب نشینی های مهربانانه، حتی کسانی که کلی "سلام" و "خداحافظی" به شان بده کارم، کتاب خانه ی صبح های امتحان، کفِ گرمِ از لوله های شوفاژ، تختِ بی تشکِ مقوایی پوش، حمامِ بدونِ قفلِ در، آزمایش گاهِ بی رمقِ شیمی، قطارِ جلفا، بازارِ تاناکورا، نگهبان ها و حراستی های ترک، نمازخانه ی دل نشین و غم گین، بسیجِ نااهل، باش گاهِ بدن سازی، سلفِ 175 تومانی، آموزشِ بی حوصله، تاکسی های 400 تومانی، کافه ی سیگار و چای و گیتار، و ... و ... و ...دیگرها! یادتان به خیر! ... یادم به خیر.