بابا همیشه می گفت: "توی دعوا حلوا خیرات نمی کنند" و هر وقت جایی کسی یقه ی کسی دیگر را گرفته بود، راه اش را یا کج می کرد، یا می گرفت و می رفت، انگار که هیچ خبری نبوده. ما را هم به همین منش دعوت می کرد. می گفت: "آدمی که سرش به تن ش بیرزه، دور و بر این کارا خط می کشه". می گفت: "اگه می خوای سرِ سالم برسونی به خونه، سرت رو بنداز پایین، آسته برو، آسته بیا". یک بار هم که به وساطت دعوا رفته بودیم و سر و رومان خونی شده بود، برگشت تو رویم که: "صد بار بهت گفتم دعوا مال جماعتِ نادونِ. کسی هم که بخواد واسط نادون جماعت بشه، همین حقشه".

    می خواست م از بابا بپرس م که مگر شما توی جنگ چه می کردید؟ مگر همین جنگی که آن قدر تعریف ش را می کنند، دعوا نبوده است؟ مگر جنگ حق علیه باطل نه یعنی که دعوای خوب ها علیه بدها؟ ... اما همیشه می ترسیدم که این ها را بپرس م. جوری رفتارش را در مورد دعوا نشان داده بود که همه فکر می کردیم بدترین گناه روی زمین است و خب چه طور می شد که بدترین گناه روی زمین را با جنگِ به آن مقدسی مقایسه کرد؟ حتی فکرش هم کفاره داشت.

    دیگر در مورد دعوا از بابا نپرسیدم و دنباله اش را هم نگرفت م. آهسته می رفتم و می آمدم. حتی موقعی که به ترین دوست م توی راهِ برگشتِ دبیرستان افتاد زیر دست و پای دار و دسته ی فلاحی و به تلافیِ لو دادن شان به ناظم مدرسه تا می توانستند زدندش. حتی زمانی که توی راه بازار چند نفر متلک بار من و دخترعموی م کردند که می رفتیم عموی م را از تنها بیمارستان جانبازان شهر برای چند ساعتی مرخص کنیم. حتی وقتی که کیف مادرم را زدند، نرفتیم گزارش دهیم. یا که من را روی دوچرخه با زنجیرک زدند، باز هم کاری نکردیم. سر کار هم دعوا نمی کرد. توی خانه هم دعوا نمی کرد. 9 هم که می گرفتم و می بردم خانه، باز دعوامان نمی کرد. از خانه ی مردم هم اگر می شد که بالا بروم مطمئن م که باز دعوای م نمی کرد. فقط وقتی دعوا می کردم، می آمد و همان چیزها که گفتم را می گفت و می رفت. می نشست جلوی تلویزیون و پای ش را می انداخت روی پای ش و اخبار می دید و دعوا نمی کرد. با مهمان ها هم همین جور بود. سرد و خشک و بی توجه. انگار که آمده باشند خاستگاری اش و او دل ش رضا نباشد. از مادر می پرسیدم: "مامان! بابا چرا این جوری شده؟ قبلِ جنگ هم همین طوری بود؟" و مادر فقط نگاهی می کرد و آهی می کشید و چیزی نمی گفت. من هم که دیگر عادت کرده بودم، زحمت پرسیدن ش را به خودم نمی دادم.

    عکس های جبهه اش را دیده بودم، می دانستم که روزی می خندیده. عکس های جبهه اش را مامان توی جعبه کفشی که هر ساله نو اش را جای گزین اش می کرد، می گذاشت و می فرستاد طبقه ی بالای کمدِ رخت خواب ها. چشم ش را که دور می دیدم، می رفتم سراغ شان. گه گداری هم نشان زهرا می دادم. زهرا شاید تنها کسی بود که بابا هر وقت می دیدش لبخندکی می زد. دخترِ ته تغاریِ خانه بود و یک 8 سالی از من کوچک تر. با این حال زهرا هم هیچ وقت از بابا نپرسید که چرا این طوری است. توی ذهنِ کوچک آن بچه، بابا مردی بود برای همیشه همین شکل. البته اوضاع زهرا خیلی به تر از ما بود. هر وقت هوس می کرد، می رفت و با دست و پای بابا بازی می کرد و یا جوراب های کوچک خودش را یا عروسک هاش را می آورد و پای بابا می کرد، یا هر انگشت شست ش را یک جور چشم و دماغ می گذاشت و ظرف هاش را می آورد و با انگشت های مصنوعی بابا خاله بازی می کرد. و بابا هم تنها نگاه می کرد. نه دعوا می کرد، نه اخم می کرد، نه می گفت خوب است، نه می گفت بد است، تنها گاهی می دیدم که دور از چشمِ زهرا که مشغولِ بازی اش بود، گریه می کرد. آن هم جوری که فقط من می توانستم بفهم م و مامان شاید. نه تنه اش می لرزید، نه خطوط صورت ش در هم می شد، نه اشکی می آمد. تنها زهرا گاهی می شد که انگشت بزرگه ی پای بابا  را می گرفت دست و می گفت: "بابا! چرا این همه داغ شدی؟".  انگشتِ پای مصنوعی اش انگار بیش تر از انگشت پای نامصنوعی اش لواَش می داد.

    توی عکس های جبهه ی بابا، پایه ثابتِ عکس ها، همیشه عمو سعید بود و یک آقایی که مامان می گفت شهید شده است و اسم ش اصغر بوده. دیگران همه  توی عکس ها عوض می شدند. انگار این سه نفر را آفریده بودند برای هم توی جبهه. یا این که مثلاً قرار داشته اند که هیچ کدام شان بی دیگری توی عکسی حاضر نشود. تنها یک عکس است که توی آن تنها عمو سعید هست و بابا، و از آن آقای سومی، یعنی اصغر آقا خبری نیست. تنها عکسی است که بابا نمی خندد و انگار آخرین عکسی هم هست که توی آن حاضر شده.

    پنج شنبه ی گذشته رفته بودیم بیمارستان جان بازان، من و دخترعمویم. البته فکر بد نکیند ها. دخترعموی م یک 6 سالی از من بزرگ تر است، یعنی تقریباً به قاعده ی تفاوت سنی من با زهرا. زن عمو، همان سال های اولِ بعد جنگ فوت کرد. عمو هم تنها همین یک دختر را دارد، که پنج شنبه ها از شهری که در آن درس می خواند می آید و با هم می رویم ملاقات عمو. بعضی وقت ها مامان هم می آید. بعضی وقت ها زهرا را هم می بریم، اما هیچ وقت بابا نمی آید. بعضی وقت ها اجازه اش را بیمارستان می دهند و می بریم ش گشت و گذار. البته ماشین که نداریم. آژانس کرایه می کنیم. اول می بریم ش گل زار، سرِ مزارِ دوستان ش. بعد می رویم تپه. گاهی هم می رویم زمین فوت بال. اما هیچ وقت داخلِ شهر نمی بریم ش. یعنی اگر خودش هم می خواست و اجازه اش را داشتیم، نمی توانستیم ببریم اش. همین که جان بازِ 65 درصد شیمیایی را می گذارند با کلی دم و دستگاه ببریم بیرون، خودش کلی است. چه برسد این که دیگر بخواهیم ببریم ش توی شهرِ پر دود. موقع برگشت هم همیشه اشاره می کند که سرم را ببرم نزدیک و می پرسد که حالِ بابام چه طور است. و من همیشه می گویم که "سلام می رساند، سرش شلوغ بود، گفت ان شاءالله دفعه ی بعد می آید" و او تنها لبخندکی. و همیشه این بازیِ جعلی را هم من، هم او، هم دخترعمو و هم همه ی اندک بازدیدکننده گان ش تکرار می کنند.

    ***

    یک هفته ای قرار است برویم اردو. می رویم خاک های جنوب، مناطق عملیاتی. مامان اندازه ی چهار فصل، از گرم و سرد و پاییزی و بهاری، لباس می چپاند توی کوله ام. بعد هم تا می تواند سفارش بدرقه ام می کند: "روی مین نروی! ... توی خاک های شیمیایی نروی! ... پابرهنه نروی! ... خودت را به هر جا نکشی! ... شیطنت نکنی! ..." ولی بابا هیچ سفارشی نمی کند. موقع خداحافظی یک دست مردانه می دهد و برمی گردد پای تلویزیون ش.

    توی سفر یک راوی می خورد به پست م که حرف ندارد. البته حرف که چرا، تا دل تان بخواهد. من هم چندتا از عکس های بابا یواشکی دودر کرده ام. به خیال خودم می خواهم همان جاها که بابا عکس گرفته، من هم عکس بگیرم. منتظر فرصت مناسبی هستم که عکس ها را نشان این یارو راوی بدهم و از محل عکس ها جویا شوم.

    اول می رویم خرم شهر. یک حسینیه انتخاب کرده اند که مثلاً مستقل از دیگر کمپ ها باشیم. شب هم هنوز نرسیده شروع کرده اند به "یا حسین! یا حسین!" راه انداختن. من اما خسته ی راه م. گوشه ای نشسته می گیرم می خواب م.

    چهار روز را سر می کنیم. از موزه ی خرم شهر و بقایای نه مانده از جنگ آبادان که بچه گول زنک است بگیر و برو تا دهلاویه و فکه و اروند، تا خود شلمچه که نوی ش کرده اند همه را دیده ایم. و من هنوز وقت نکرده ام عکس ها را نشانِ این حاج آقا راوی دهم. شب برمی گردیم دوباره خرم شهر. همان حسینیه ی خودمان. بقیه ی گروه ها فردا برمی گردند. ولی ما دور روز هم اضافه برای رفتن به مناطقِ خاص نبرد بچه های شهرمان می مانیم. بعد از این چهار روز و شب، دیگر همه با هم اخت شده اند و آن اعجابی را هم که از این حاج آقا راوی-راستی فامیلی اش هم" محجوب" است- داشته اند، افتاده است. با همین حساب فرصتی برای من پیدا شده، هر چند دیر، که بروم سراغ این بابا و سؤالات م را ازش بپرسم. سلامی و علیکی و "غرض از مزاحمت"ی که" این عکس ها" و درشان می آورم. عینک ش را از توی یقه اش بیرون می کشد و بر چشم می زند. بعد خیلی آهسته عکس ها را بالا می آورد و می گیرد جلوی چشما ن ش. اما همین که عکس ها را تشخیص می دهد، حالت ش عوض می شود. خشک ش می زند. چیزی نمی گوید. تنها عکس ها را خیره مانده است. کمی می گذرد. شانه هاش شروع می کنند به تکان خوردن.   نمی فهم م چه شده. مسئول کاروان مان متوجه می شود. به دو می آید طرف ما. از من می پرسد: "چه شده علی؟" و منتظر جواب نمی ماند. می خواهد شانه های آقای محجوب را بگیرد که محجوب مثلِ یک بچه ی ده ساله ریسه می رود روی زمین، و نه برای خنده که گریه سراپای ش را می گیرد. یک هو نمی دانم چه می شود، می زند به کله اش بلند می شود و با صدایی که فکر نمی کردم از هم چین آدمِ بسازی در بیاید فریاد می زند که: "ول کنید! الآن وقت دعوا نیست. ... ول کنید، و الّا به حاج رسول می گم بیاد گوش سه تاتون رو بپیچونه ها!" بعد ناگهان نگاه می کند به مسئول کاروان مان و می پرد روی ش، جوری که شرط می بندم دو سه تا از استخوان های ش شکسته باشد. اوضاعی شده است، توی یک دست ش عکس های من است و توی دست دیگرش مسئول کاروان را چسبیده که بلند نشود. بچه ها همه جمع شده اند و با دهان هایی باز کارزار را نگاه می کنند. فریاد می زند: "یک به دادِ این سه تا برسه. ... سعید ... محمد... اصغر..."  و شروع می کند به گریه کردن. نمی دانم، یعنی همه ی این اتفاقات ازِ سرِ عکس های من شروع می شود؟

    ***

    رسیده بودند به معبرِ مین. همیشه سه خط شکنِ دسته، محمد بود و سعید و اصغر. محمد بزرگه شان بود. بعد هم سعید، برادرِ محمد و در آخر اصغر. و همه با اختلاف سنی ده یا دوازده ماه. خیلی عملیات مهمی بود. تنها برای فتح نبود، برای گذشت از اسارت هم بود. اگر این عملیات را انجام نمی دادند، یا اگر شکست می خوردند، خرم شهر سقوط می کرد. این ها یکی از همان دسته های فتح خرم شهر بودند. یک دسته تنها نبود، عاقبت شکست یا پیروزی شان، عاقبتِ یک کشور و هفت سال جنگ بود. رسیده بودند به معبرِ مین و این سه نفرِ گره دعواشان کوک شده بود. محمد و سعید و اصغر. سه تا یارِ طبقی. توی دسته و حتی لشکر این جور می شناختندشان: "سه تا یارِ طبقی". با هم عهد اخوت بسته بودند و عهد کرده بودند که حتی هیچ وقت توی هیچ عکسی، بدون هم حاضر نشوند. محمد دو تا بچه داشت. یکی پسر و یکی دختر. یکی علی و یکی زهرای ته تغاری تازه به دنیا آمده. سعید از محمد هم زودتر بچه دار شده بود. یک دخترِ خوشگلِ بابایی. اصغر ولی تنها نامزد کرده بود. به قولِ جبهه ای ها، هنوز سدِ شهادت برای خودش درست نکرده بود. دی شب با سعید قرار گذاشته بود که فردا اول او برود توی معبر. سعید هم که رعایتِ حالِ محمد را می کرد قبول کرده بود. و حالا جلوی معبرِ مین، محمد شاکی شده بود که چرا آن دو برای ش تعیین تکلیف کرده اند. دعواشان بالا گرفته بود و دسته معطل شده بود. حاجی محجوب، آمده بود بالا سرشان و می گفت که دست از دعوا بردارند. اصغر اما بی تفاوت به گلاویز شدن محمد و سعید، بی خداحافظی رفته بود توی معبر، و  آخرین مینِ معبر کارش را ساخته بود. بعد هم انفجارِ مین های به هم تله شده بود. و حاجی محجوب خودش را انداخته بود روی حاج رسول، و سعید خودش را انداخته بود روی محمد.

    آخرین عکس شان را سرِ تشییع جنازه ی اصغر گرفتند. و بعد محمد دسته را ترک کرد. توی آخرین روزهای جنگ، سعید شیمیایی شد و محمد  پای ش را ول کرد توی جبهه و با پایِ مصنوعی برگشت خانه. چند مدت بعد هم زنِ سعید مرد. حاجی محجوب هم موجی شد. بابا هم عزلت نشین. تنها یک قبرِ اصغر مانده، که آن هم عکسِ تکی ندارد. سه تایی توی عکسِ طبقی شان با هم ند، و با ماژیک قرمز یک خط آورده اند دورِ عکس اصغر.

    ***

    برگشتم خانه. زنگِ در را زدم. زهرا باز کرد. پیراهن خاک گرفته ام را کمی با دست های کوچک ش تکاند. رفتم توی خانه، بابا جلوی تلویزیون بود. رفتم جلوی اش. نگاهی کرد و سلامی. نشستم، روی زانوهایم، جلوی ش. دست کردم توی جیبِ پیرهن خاکی اش، که حالا تنِ من بود. عکس ها را درآوردم. دادم دست ش. گفتم: حاجی محجوب سلام رساند. نگاه م کرد. گفتم: "دعوا چیزِ بدی نیست! بابا!  و الّا مامان و من و زهرا الآن شما را نداشتیم". گفتم: "عمو هر پنج شنبه، سرِ مزارِ اصغر آقا، سراغ تان را می گیرد. این بارِ آخری می گفت: "به گمان ام یکی دو هفته دیگر، دور من را هم یک خطِ قرمز می کشند و هر سه تایی مان را می گذارند روی یک دانگِ دیگر از بهشت زهرا" ... گفت به تان بگویم که گاهی به عیادت ش بروید. گفت که" هنوز هم سرِ قرارشان با اصغر هستند و آن طرف منتظرت می مانند". همه ی این مدتی که من نگاه ش نمی کردم، مادر و زهرا نگاه ش می کردند، و او عکس ها را. و من می گفتم و او داغ می شد.

    • "راستی گفت که به بچه هایت این قدر نگو دعوا بد است، والّا قضیه ی کفترِ گردان را برای مان تعریف می کند و آبروی ت را می برد ... "

    ناگهان شروع کرد به خندیدن، بلندِ بلند. جوری که ما اول ش ترسیدیم، و بعدش هم راهِ خنده های ش شدیم. آن قدر خندیدیم که شروع کرد به گریه. و آن قدر گریه کرد تا این داستان تمام شد.

    تمام.

     

    پورخسروانی

    24 مرداد 91