آدرس وبلاگِ جدیدِ من
با معرفی یکی از دوستان با بلاگ آشنا شدم. فعلاً می روم سراغِ بلاگ. شاید ماندگار شدم، شاید هم برگشتم به بلاگفا. هر چه که هست، فعلاً می روم سراغ آن.
آدرس جدیدِ من:
با معرفی یکی از دوستان با بلاگ آشنا شدم. فعلاً می روم سراغِ بلاگ. شاید ماندگار شدم، شاید هم برگشتم به بلاگفا. هر چه که هست، فعلاً می روم سراغ آن.
آدرس جدیدِ من:
نمی دانم از چه فرار می کردم. این همه راه را زده بودم و آمده بودم این جا تا بچه ها را ببینم و حالا به همین سرعت، بعدِ یک روز داشتم برمی گشتم. دی روز پولِ دانش گاه را به حساب ریخته بودم، فیش ش را برده بودم و تحویل شان داده بودم، توی خواب گاه جا رزرو کرده بودم و تازه نوبت خوش خوشان م بود که با بچه ها بروم گشت و گذار. اما صبح مثلِ یک خواب گرد از جای م بلند شدم و آمدم ترمینال. حالا هم که توی راهِ برگشت. واقعاً نمی دانم از چه فرار می کردم. سرم را تکیه دادم به شیشه ی اتوبوس و دشتِ زرد رنگ گندم ها را نگاه می کردم. رشته کوه های کشیده شده و ماشین هایی که از کنارم رد می شدند. هر از چند گاهی چاله ای یا تکانی سرم را از شیشه جدا می کرد و دوباره محکم می کوباندش به آن. اما من انگار عین خیال م نبود. آن 25 نفرِ دیگر مسافر هم عین خیال شان نبود. صدایِ موتورِ درب و داغانِ اتوبوس همراه می شد با صدای کولر و بادی که مستقیم می خورد توی سرم و همه ی این ها با سکوتی که آدم ها توی ش فرو رفته بودند می شد دلیلِ تازه ای برای دل شوره ای که نمی فهمیدم ش. دل شوره، فرار، سکوت، وحشت، ... نکند این ها همه به خاطرِ خیال بافی هایی بود که بعدِ آن ماجرا به سرم زده بودند. آن هم همین یک بار. آخر این همه از این انفاق های معمول توی زندگی آدم می افتد و زود بی خیال ش می شود. چرا این اما این قدر نگران م کرده بود؟ از مرگ ترسیده بودم؟ چیزی ملزوم می کرد به رفتن؟ ... قضیه چه بود؟
یک هو دشتِ انبوهِ زرد تکان تکان خورد. مثلِ شیشه ی نازکی که پشت ش را چند دهانه باندِ حسابی بگذاری و بعد آهنگِ باس داری پخش کنی، دشت می لرزید. اتوبوس به چپِ جاده منحرف شد. صدایِ مهیبی زیرِ پایم پیچید. ماشین هایی که از جلو می آمدند سریع می زدند روی ترمز یا به شانه ی خاکی جاده کشیده می شدند. صدایِ خطری توی گوشم می پیچید. عرق کرده بودم. خشک م زده بود. انبوهیِ جمعیت با صداهایِ غریبِ ترس فضای باریکِ اتوبوس را پر کرده بود. دل شوره ام به زنگِ خطری تبدیل شده بود که می گفت اتفاقی افتاده یا در پیش است. اتوبوس چند باری به این ور و آن ور جاده پیچ خورد و بعد لرزان از جاده ی خاکیِ سمتِ راست جاده تا یک سوم فرو رفت توی گندم کاشته های حاشیه ی جاده. سریع درِ عقب را زدند. درِ جلو هم که زودتر از این باز شده بود. کیف م را برداشتم و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. پشت سرِ من آن 25 نفر دیگر و راننده و شاگردهاش. پانزده کیلومتری می شد که از شهر دور شده بودیم و حالا هیچ کدام چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم ...
***
مهمان ها را رد کردیم رفتند. عیدِ فطر تمام شده بود و توی سایت دانش گاه هم آخرین مهلتِ واریزِ شهریه و تحویلِ فیش را گذاشته بودند ام روز. خب چه می شد کرد؟ بایستی می رفتم. شکرش باقی بود که سه ساعت و نیم بیش تر تا مرکزِ استان فاصله نبود. گفتم حالا که بعدِ یک ماه رمضان سر کردن، فرصتی دست داده چه به تر که برویم و یک هوایی هم عوض کنیم. کیف م را برداشتم و لپ تاپ و کاغذی و کتابی و کارتِ عابر بانک و کارت ملی و مسواک و خمیر دندان و برس و جاعینکی، همین ها که همیشه لازم ند. و چهار ساعت بعد بانک بودم و بعدش هم دانش گاه. خواب گاه را هم رزرو کردم و زنگ هام شروع شد: "بابک! کی میای این جا؟ ام شب منتظرت م؛ علی خواب گاهی یا خونه گرفتی؟ ابی! ترمِ تابستونه بردوشتی دیگه؟ هان؟ حسین! یه امشبه رو از خونه بزن بیا خواب گاه پیش رفقا". و چند ساعت بعدش، حوالیِ ظهر همه دور هم توی اتاقِ خالیِ هشت نفره ی خواب گاه، پای فیلم Battle Ship. علی ریش هاش را گذاشته بود بلند شود. بابک می گفت، حالا که شما می خواهید عصر بروید یک فلش 40 هزار تومانی بگیرید، یک 300 هزار تومانی بگذارید روی ش و یک هاردِ اکسترنالِ یک ترابایتی بگیرید. ابی فحش مان می داد که: "مثلاً داریم فیلم نگاه می کنیم ها" و من ایستک ها را باز می کردم برای بچه ها و دونگ شان را برایِ فیلمِ کلاه قرمزی و بچه ننه که قرار بود شب برویم می گرفتم. خواصیت خواب گاه، که هم چین خاصیتی هم نیست، دیوارهای نازک و سقف های کوتاه ش هست. یکی که دعوا کند یا یکی که سریع بدود همه ی ساختمان شروع می کند به لرزیدن. اما وقتی کفِ طبقه ی دومی که ما توی ش باشیم شروع کرد به لرزیدن، هیچ شباهتی به دعوا یا دویدن کسی نداشت. واقعاً داشت زلزله می آمد. حسین که تازه پاش را عمل کرده بود و میخ چه هاش را کشیده بود، لنگان و باعجله پرید روی طبقه ی اول تخت دونفره. ابی از پنجره پرید توی بالکن، من خشک م زده بود. بابک از در فرار کرد، و علی همان طور بی خیال نشسته بود پایِ فیلم. چند ثانیه بیش تر طول نکشید، اما همین برای خیس کردن یک خواب گاه کفایت می کرد. لرزه ها که خوابید. اول خنده مان گرفت و بعد صداهای توی کوچه توجه مان را جلب کرد. پریدیم توی کوچه. ملت همه ریخته بودند توی کوچه، ظرف چند ثانیه و با چه وضعی هم. مردها معمولاً رکابی و شورتک، یا گرم کن و زیرپوش و زن ها تکه چادری یا روسری ای بر سر یا کمر، پریده بودند بیرون. وضعِ خنده داری شده بود. هر چند که هیچ کس نمی خندید. چند گلدان افتاده بود کفِ کوچه. پیرزن ها و پیرمردها یواش یواش داشتند از پله ای یا دری بیرون می آمدند. و بعضاً ناامیدانه به فرزندان شان نگاه می کردند. بچه ها کوچک ترهاشان ترسیده بودند و گوشه ی چادر مادری یا زیرِ دست پدری آویزان و بزرگ ترهاش به همین زودی ماجرا را فراموش کرده بودند و دنبال هم توی کوچه می دویدند. یواش یواش مردم شروع کردند به حرف آمدن و سه تا سه تا یا بیش تر ماجراها آغاز کردند برای گفت و گو. خانم ها هم که گوشه ی دیواری، یا حلقه زده بر دور تیر چراغ برقی مثل مردها اما ریزریز. کم کم یخِ ترس جماعت ریخت. یکی از پنجره ی آپارتمانی سرش را بیرون کرد و گفت: "بابا! تلویزیون داره درباره ی زلزله حرف می زنه". همه مان پریدیم توی خانه هامان. مسئول خواب گاه و من و باقی بچه ها و اهالیِ خواب گاه توی لابی جمع شده بودند. مجریِ شبکه ی دو می گفت: "زلزله ی چند ریشتری ای چند دقیقه پیش مرکز استان را لرزاند. این زلزله ی خفیف خساراتی بر جای نگذاشته و تلفاتی هم نداشته است. بنا به بررسی کارشناسان این زلزله، با توجه به پیش لرزه ها و پس لرزه ها، زلزله ی اصلی محسوب می شود و نگرانی ای از بابتِ احتمالِ وقوعِ زلزله ای دیگر وجود ندارد. ..." البته حرفِ مفت می زد. همین محله ی خودمان چند تا پیرمرد و پیرزن از ترس سکته زده بودند. " امام جمعه ی شهر اعلام کردند که نمازِ آیات بر عموم مردمِ شهر واجب است و ...".
علی پرسید: "نماز آیات را چه طور می خوانند؟" و بابک شروع کرد به توضیح دادن ش. تازه ناهار خورده بودیم. سنگین بودیم. نماز را گذاشتیم برای وقتی دیگر. فیلم هم دیگر جذابیتی نداشت. نمی دانم چه طور بود که همه خواب مان گرفت.
دم دم های غروب بیدار شدم. بچه ها هنوز خواب بودند. اما حوصله شان را نداشتم. نمی دانم چرا، اما بعدِ خواب یک جوریم شده بود. حوصله ی کسی را نداشتم. هر جور هم بخواهی حساب ش کنی بالآخره در شرفِ مرگ بودیم. تنها کافی بود چند ریشتر بیش تر یا چند ثانیه بیش تر طول می کشید. هوس کردم بروم امام زاده. نزدیکی های خواب گاه بود. 20 دقیقه ای بیش تر راه نبود. پیاده راه افتادم. وقتِ اذانِ مغرب بود و مردم انگار که همه ی ماجرا را فراموش کرده باشند، دوباره ول می چرخیدند توی خیابان ها و مغازه ها را رصد می کردند. بابام همیشه از این شهر بدش می آمد. البته قدیمی هم بود و نمی شد به ش خرده گرفت. یک عمری توی شهرستان چادری دیده بود و ریشی، و بنده خدا مسلماً نمی توانست توی شهری با این کیفیت پوششی راحت باشد. من هم که دیگر عادت کرده بودم. هر چه باشد، آدمِ عصر جدید بودم. عصرِ بی خیالیِ گفت و ها شنفت ها. عصرِ بی حالی نسبت به آن چه روزی عده ای آرمان می پنداشت ند. عصرِ مسیج های تبلیغِ لوازم جنسی. عصرِ به بازی گرفتن های چهره هایی مثل علی شریعتی و هر اراجیفی را با اس ام اس به حساب او فرستادن. عصرِ قرارهای عاشقانه ی دانش جوهای گرل اند بوی.عصرِ عروسی های شبِ قدر. عصرِ" ول کن بابا نماز آیات رکعتی چند؟" عصرِ "کی حوصله ی مشهد رو داره، بیاین بریم شمال" یا نه "دوبی، عمارات، بحرین". عصرِ رکورددار بودن مرکز استان در تاپ تری های آمارِ فساد و خانه های عفاف(!) عصرِ توله سگ بغل کردن. اصلاً عصرِ بی حوصله گی مؤمن ها یا بی بخاری آخوندها. عصرِ دستگاه پیدا کردنِ مداحی ها. عصرِ لعاب پیدا کردن مسجد ها. چه می دانم، عصری که من می زنم بیرون و حوصله ی هیچ بنی بشرِ زیرِ قدم را که کنار خیابانی یا درِ پاساژی طلبِ کمک می کند را ندارم. عصرِ نالدیج های کذای و فضاییِ دانش گاه ها. عصر نمادشناس شدنِ بچه بسیجی ها. عصرِ نه امامی. عصرِ همینی که توی ش افتاده ایم و بالآخره هر کس که نداند خودمان که می دانیم.
درست توی همین عصر، بعدِ همان زلزله رفتم امام زاده. سه روز از پایان ماه رمضان می گذشت. راست ش بود و نه بودش که برای من فرقی نمی کرد. منهای این که از افطار تا سحر بیش تر از همه ی روزهای دانش گاه غذا داشت م برای خوردن. امام زاده خلوت بود. البته هنوز مسافرهای تابستانه نیامده بودند. نمازی خواندیم و منبرِ شرعیاتِ طهارتی را هم نشستیم و دعایِ کمیلی هم زدیم. ... و هیچ کس از زلزله ای که می توانست همه مان را بکشد چیزی نگفت. خسته شدم. نمایش گاهِ کتابی توی صحنِ امام زاده زده بودند. بلند شدم: "چگونه در زندگیِ کاری مان موفق باشیم؟ چگونه فرزندانِ باهوشی تربیت کنیم؟ این قرباغه را قورت بده. آشپزی اسپانیایی. رازهای یک مدیرِ موفق. تاریخ چه فریماسونی. اساطیرِ یهودیِ هالیوود. کرامات الحسین. کرامات الحسن. قرآن. نهج البلاغه. دیوان حافظ به همراه فال نامه. قصه ی قوم عاد و ثمود. ..." چشم م را گرفت، برش داشتم: "... وقتی بخواهد عذاب بیاید، تر و خشک را با هم می سوزاند. کسی که در مقابلِ خطا علمی بلند نکند، یعنی به خطا تن داده است. پس این است سنت الهی که ناپرهیز را با رضا داده به ناپرهیزی با هم می سوزاند ..."
این را گفتم و کتاب را گذاشتم و در میان خیلِ آدم هایی که تا 12 شب ول می گشتند توی خیابان ها برگشتم خواب گاه.
***
... کیف م را برداشتم و سراسیمه از اتوبوس پریدم پایین. پشت سرِ من آن 25 نفر دیگر و راننده و شاگردهاش. پانزده کیلومتری می شد که از شهر دور شده بودیم و حالا هیچ کدام چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم ... شهر در ابر سیاهی از دود و خاک و گرد و غبار و آتش فرو رفته بود. هیچ کس باورش نمی شد. یعنی لااقل هیچ چشمی باور کردن را نشان نمی داد. همین دی روز تلویزیون گواه داده بود که زلزله ای دیگر در راه نیست ... و خب ... شاید ... این هم زلزله نبود ... چیزی به این عظمت را نمی شد تنها گفت "زلزله" ... چنین لرزیدنی را هیچ پوسته ای از زمین و هیچ گداخته ای از اعماق نمی توانست رقم زده باشد ... این مثلِ بلا بود ... مثلِ عذاب ... از زمین نبود، از آسمان بود ... و من چشمان م چیزی را از بیرون می دید که لیاقت درون دیدن ش را داشت ... سرم گیج می رفت ... سنگینی می کرد ... عرق همه تن م را گرفته بود ... داشتم توی چیزی که نمی فهمیدم ش غرق می شدم ... "یعنی ما قوم عاد بودیم؟" ... پیرمردی کنارم این را گفت. دخترکی کنارم گوشی ش را به گوش گرفته بود و با گریه می گفت: "تو رو خدا گوشی رو بردورید". زنی پشتِ سرم غش کرده بود. روحانی ای الغوث می گفت. پسر جوانی می گفت: "شانس آوردیم ها". راننده سیگارش را روشن کرده بود و هیچ نمی گفت. شاگرد به راننده نگاه می کرد و به چرخ های فرو رفته در کشت زار. من نمی فهمیدم. اگر قرار بر عذاب هم بود من از همه ی هم خواب گاهی های م لایق تر به هم چو عذابی بودم. حالا معلوم نبود دیگر بابک و علی و ابی و حسین کجا هستند و چه می کنند. دی روز بابک، سرِ سربه سر گذاشتن علی برای قضیه ی نمازِ آیات، مجبورش کرده بود که دو تا نمازِ سه رکعتی و پنج رکعتی بخواند با هر رکعت شش تا سجده و علی هم بی چاره از ترس ش همه را خوانده بود و بعد گفته بود: "حالا یعنی دیگر بلا رفع شد؟". حسین زنگ زده بود به مادرش و گفته بود که برای فردا ظهرمان ناهار درست کند. ... و من همه شان را ترک کرده بودم و برگشته بودم. چرا؟ ... چرا خدا من را زنده گذاشته بود؟ آیا این فرصتی برای من بود؟ ... که اگر این طور بود، باور دارم که همه ی آن چند میلیون نفر از من، سزاوارتر به چنین فرصتی بودند. ... و راستی مگر فرصت به مان داده نشده بود؟ ... مگر دی شب فرصت نبود؟ ... مگر خدا بم را در شب دگرگون نکرد؟ ... پس دی شب مهلتِ ما بوده. ... اما من هم که چون باقی دی شب را خوابیدم و حتی نماز صبح م قضا و نماز آیات م فراموش شده بود ... پس چرا؟ ...
روحانی ای دست گذاشت روی شانه ام و گفت: "بعضی کارهای خدا، مهلت نیست. فرصت است. بعضی هاشان هم مرحمت است. بعضی هاشان اما برای بعضی ها که به خیال خودشان فرصت است، عبرت است برای باقیِ آدم ها." و پیاده راه افتاد سمتِ شهرِ بلا زده. بعد کمی مکث کرد و بلند، طوری که همه بشنوند گفت: "ما همه مان مستعد بلا بودیم، اما حالا که زنده مانده ایم،" رو کرد به من: "باید ببینیم که جزو کدام ماندنی ها هستیم." و رفت.
حالا من جزو کدام ماندنی ها هستم؟ ... منی که تنها نوشتن یاد دارم. ... شاید ... پس باید از این جا شروع کنم: " نمی دانم از چه فرار می کردم. ..."
پورخسروانی
جمعه 3 شهریور 1391
چراغ های بزرگ راه را می دید، در گیجاویجی که سرش در گردش ماشین می زد. قبل از این که دنده جا نرود، قبل از این که ترمز دیر عمل کند، قبل از این که برای نخوردن به آن ماشین کذایی فرمان را بدهد به چپ و تعادل ماشین ش از دست برود و ماشین برگردد روی سقف و غلت بزند و غلت بزند و غلت بزند. قبل از این که آن ماکِ قدیمیِ 24 دنده شاخ به شاخ بزند زیرش و باک ش سورخ بشود. قبل از این که صدای شره کردن بنزین را کف آسفالت بشنود و جرقه های کوچک آتش که از موتور به اطراف پرت می شدند را ببیند. قبل از آن انفجاری که حتم داشت در شرف وقوع است. حتم داشت که دم دم های آخرش هست. پای ش گیر کرده بود توی فلزی که استخوان ش را جوش می داد به فلز سرد و او را یکی می کرد با ماشین. کمربند هم به دادِ نه مردن ش نه رسیده بود. تنها کمک ش می کرد تا درد را جرعه جرعه حس کند. حتم داشت که دیگر رنگِ آن خانه ی عمر ساخته اش را نخواهد دید. با خود فکر می کرد که این همان لحظه ای است که به هر کس می دهند تا به "خوش بخت بودن" یا نه بودن ش بیندیشد. خیلی وقت ها پیش، وقتی دانش گاه می رفت توی جمع بچه های خواب گاه یکی پرسیده بود: "اگر بدانید که تا چند دقیقه ی دیگر می میرید، به چه فکر می کنید؟" و دیگری جواب داده بود: "به این که آیا از این همه که گذراندم راضی م یا نه؟". و حالا به نظرش داشت به همان چیز فکر می کرد. به این که آیا از این همه راضی بوده یا نه؟ صدایِ قطره های بنزین که می ریخت کفِ آسفالتِ بزرگ راه توی گوش ش مثل تیک تیک های ثانیه شمار ساعت می گفت که وقت مرگ است و او به خانه، به هم سر، به فرزندان، به دوستان، به کار، به بنده گی و شاید به خدایی که احتمال پرستیدن ش را می داد فکر می کرد. حتم داشت که می میرد ولی حتم نداشت که این ها که او می کرده بنده گی بوده باشند یا این ها که او گذرانده زندگی. ... به نظرش آمد که چه قدر این سؤال را از آن زمانِ دانش گاه از سر باز می کرده است؟ "آیا از زندگی ت راضی بوده ای؟ از چیزی که بوده ای؟" انگار همه ی راه های عالم به همین سؤال ختم می شدند، که آیا از انتخاب های ت راضی بوده ای؟ ... اولین انتخابی که به نظرش آمد همسرش بود: آمنه ...
***
لباس هاش را کرد توی کمد و درش را بست. کلید را در آورد و گذاشت توی کیف ش. یک روپوشِ سفیدِ خونی هم سوغاتِ ام شب ش بود. فکرش را که کرد دید این خون با هیچ تاید و تاژی پاک نمی شود. یعنی اصلاً رغبت ش نمی شد که این را بیاندازد توی ماشین لباس شوییِ خانه و ... اَه ... اصلاً چه شد که این طورشد؟ مریضِ تختِ دوازدهِ بخش سر و صدا راه انداخته بود که هم اتاقی ش دارد می میرد. خودشان را رسانده بودند به اتاق و طرف را دیده بودند که مثل گچ سفید شده و چشمان ش گردِ حدقه می لرزند. تا آمده بود نبض ش را بگیرد با دهانی پر از خون و استفراغ مواجهه شده بود که همه ی لباس ش را سرخ و زرد می کرد. بعد هم نبضی که دیگر نمی زد. پاپس کشیده بود و نشسته بود روی زمین. پرستارها دست ش را گرفته بودند و آورده بودند توی اتاقِ استراحت و حالا هم که شیفت کاری اش تمام شده بود. روپوشِ سفید و سرخ و زردِ داخل پلاستیک را با تنفری توصیف ناشدنی انداخت توی سطل زباله ی آلومینیومیِ توی اتاق. ایستاد بالای سرش. نمی دانست یک هو چه طور شد که یادِ حسن افتاد. یادِ لباس کارهاش که صبح انداخته بود توی سطل آشغال و با تنفری نامعلوم به شان نگاه کرده بود. صبح که می خواست برساندش درآمده بود تویِ روی حسن که: "گند زدی به این زندگی با آن شغلِ دردسرسازِ کثیف ت!" و منظورش جنس هایی بود که حسن برای نصب در کارخانه ها موقتاً می گذاشت توی حیاط و خانه را اشغال می کرد. یا شاید هم لباس چرک های کارش که هر شب دعوایی جدید سرشان درست می شد. حسن جوری نگاه ش کرد که آمنه دست ش آمد که این یعنی: "تو هیچ چیزی نمی فهمی!" ... نگاه ش هنوز روی روپوشِ خونیِ درونِ سطل بود. به نظرش آمد که آن لباس ها آن قدرها هم که صبح به نظرش آمده، چندش آور و زشت نبودند.
روزِ عروسی شان یادش آمد. یادِ آن پیکان بارِ آبی برادر شوهرش افتاد که باهاش رفتند مشهد. یادِ اولین بچه شان افتاد. یادِ اولین خانه شان. یادِ بعدش که رفت دانش گاه و حسن هر هفته از شهرستان می رساندش دانش گاه و برمی گشت. یادِ اولین کارنامه ی حسین افتاد. یادِ آن عکسِ دسته جمعیِ خانواده افتاد از آن عکاس خانه های مشهد که پشت شان را عکسُ حرم می گذاشتند. ... یادش افتاد که چه مدت است مشهد نرفته است ... نرفته اند ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
***
جمع رفقا جمع بود. شبِ عیاشی های آخر ترم بود و پارتیِ بای بای. رفقا، دختر و پسر قرار گذاشته بودند پارک آزادی. تقریباً می شد گفت که دو سوم کلاس بودند. او هم جزو اکثریت. بعضی ها که کم تر اهل بودند به غزلی و بازی ای و سیگارکی و جکی و آن ها که اهل بودند به آبکی ای و قرصی و ... . یک هو دعوا شد، یکی از دخترها کشید توی صورت یکی از پسرها. حسین و دیگران خودشان را زود رساندند. پسرک مست کرده بود و دخترک ... صدایِ سکوت جمع بدتر از صدای صد گل دسته حسی را انداخت به جانِ حسین. با خودش گفت: "چه فرقی می کند؟ ... دو روزِ دیگر باز هم خانه و لابد بنده گیِ خدا. و حشر و نشر با بنده گان نجیب خدا!" از دست پدرش عصبانی می شد وقتی بهش فکر می کرد. از دست مادرش هم. هر چند همه ی این خاک به سری ها همه از صدقه سرِ همان ها بود: دانش گاه و خواب گاه و رفقا و شب نشینی ها. ... پدرش بد اخم بود و بی محابا بی احترامی می کرد به آدم. مادرش هم بدتر آدم را می شکست تویِ جمع. ... به نظرش نمی آمد درست بشناسدشان. ... ناگاه یاد بی بی افتاد. و وقتی یاد او افتاد، بابا و مامانی مهربان را هم به خاطرش آمد که توی خاطراتِ دورِ عصر طلاییِ یادمانده های ش بودند. ... حس کرد با این که اهل سیگار و آبکی و دختر و عیاشی نیست. و فقط آمده است خداحافظی، اما او هم انگار اهل(!) است. ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
***
مقاله اش را که تمام کرد، شام را بار گذاشت. خانه که تمیز بود، گل ها را هم که آب داده بود. کاری هم نمانده بود برای انجام. نشست پای همان لپ تاپ و رفت سراغِ پوشه ی Family Photo Avshiv. زد رویِ قدیمی ترین سالِ دم دست ش: 1374. عکس های عید بود. بی بی بود و آقابزرگ و خانواده ی عمو و بابا و مامان و حسین فسقلی و یک پیکانِ سبزِ جوانان. عکس ها همه شکسته اسکن شده و رنگ پریده. اما خیلی دوست داشتنی. عکس بابا از همه غریب تر زد برای ش. یک مردِ جوان لبخند به روی. با مشتی ریشِ نرمِ مستضعفی. یک پیراهنِ آبیِ آستین بلند و یک عینکِ فریم مشکیِ درشت، از همان مدل قدیمی ها. به نظرش آمد که چه قدر وقت است این بابای این شکلی را دیگر ندارد و این بابایی که حالا می شناسد چه قدر فرق می کند با حالایش. ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
***
از کوچه های خاکیِ محله ی تربتی ها تا دانش گاه اصفهان تا سرِ سفره ی عقد با آمنه. تا ماه عسلِ مشهد. تا تولدِ زهرا. تا سفرِ دسته جمعیِ شمال. تا پیکانِ سبز جوانان. تا قبولی دانش گاه آمنه. تا شکستنِ دست حسین. تا فوتِ آقاجان و ننه جان. تا زنده گیِ همین روزهای ش؛ هیچ گاه فکر نمی کرد که این ها را و این جور بودن را بخواهد. فکر نمی کرد که آن همه را که گذرانده به اختیارِ دل خواست های خودش بوده. از گندیِ جایی همیشه به نام خانه. از مراوداتِ رسمیِ بی مزه ی فامیلی. از مسافرت های زورکیِ هر ساله به جنوب و شمال و منطقه آزاد و چه و چه. از جشن های تولد تصنعی و خوشی زدن های بی خودی ... تا هر جا که متصور بود، فکر نمی کرد خواسته های خودش باشند ... با خودش گفت: "چرا این طور شد؟". جرقه ای از آتش افتاد رویِ خیل بنزین ها، با خودش گفت: "چرا این طور شد؟"
پورخسروانی
دوشنبه 30 مرداد 91
عید فطر