ره آوردِ صلاحِ دل

اهل خرافه نیستم، اصلاً هم جسم را واجد اثر نمی دانم، اما این انگشتر مشکی را که می پوشم احساس می کنم که کمی منطقی تر و البته سخت تر و حتی ستیهنده تر می شوم. و الآن پوشیدم اش، چرا که یک داستان عاشقانه ی چرت، که نه اصالت زمینی داشت و نه آسمانی، و چرخش مدام جهان بینی یک مشت جماعت صاف زاده ی ژاپنی بود بین سه تا بچه دبیرستانی و نه من را مربوط می کرد و نه من را هم راه، قلب ام را درد آورده است. (و حالا تو بگرد دنبال صاحب فعل).

یک آدم ریشی، آن هم وزوز. موهای مجعد پرآَشوب که از بی نظمی شان است که پرآشوب شان می خوانم و نه از جذبه شان. یک صورتِ سفید و گه گاهی دسته جوشی و ریز خال هایی. یک تن نحیف و استخوانی. ابروهایی کوتاه که برخی گمان می کنند برداشت ام شان. و یک عینک دسته مشکیِ ری بون که ماحصل مستضعفی چشمان خمارم است-خواهشاً خمار را همان خمار بگیرید نه یک تعریفی، تمجیدی که ما از خودمان می نداشته ایم-. ... و همه این توصیفات به افاضه ی این که ما را از اهل عشق دو آسمان فاصله است. پس این اداهای زمینی را نکند باور قلب ات کنی و برگردی به اشتباهی به نام دوست داشتن. ... هر چند خداوند دوست داشتن را آفریده باشد ... اما ... بعضی ها را از بعضی چیزها برحذر صلاح تر ... و عجب مدید مدت ای است که روی آور شده ایم به "صلاح"(!).   

چیزهایی که آرام ام نمی کنند

ماحصل هر سفری یک دریافتی است بالاخره. نمونه ی کامل اش هم همین سفر آخرت، که البته ما تا به حال مشرف نشده ایم و مشرف شده اش را هم می نیافته ایم. به هر حال، غرض این که، از این سفری که نه شرافتی داشت و نه برکتی، هیچ انگار برای گفتن ندارم.

  • خب، پس مرض داری وقت مردم را می گیری یارو!
  • ای بابا، حالا ما یک ادایی آمدیم، بل شکستِ نفس باشد، شما چرا به این زودی جری می شوی؟

شرافتی نداشت، چون زیارتی نداشت-البت اگر زیارت خویش را، زیارت نگیری- و برکتی هم درش ندیدم، چون دو شب ام را نماز قضا شد-و هنوز هم ادا نکرده-. جدای از این ها زیارتِ اجماعِ فرزندان روح الله هم میسرم نشد. یا درست تر که بگویم: "غیرت ام".

بی حوصله گی ام هم این روزها نمی دانم چه حکایتی است. نه حوصله ی آدم ها را دارم، نه حوصله ی صداها را، نه گفت ها را، نه نبشته ها و کتاب ها را و نه حتی خلوت خودم را.  خدا را هم، ... باز فراموش کرده ام. شاید از کوچکی من در مواجهه ی با مصائب زیست است که به گمان ام، ناجوریِ زنده گی را برایم نقش کرده. و یا شاید هم این نوع زیست واقعاً مشکل دار است. رویه ام مثل این است  که یک الگوریم مرحله ای برای برخورد با افراد دور و برم طراحی کرده باشم. اول سلامی و علیکی و تحویلی و تعارفی؛ بعد گوشه گیری و سرگرم کار خویش تن شدن. بعد رجوعی دوباره به اطراف و آدم ها و گپی و گفتی و افاضه ی فضلی و نطق غرّایی و نظر شما محترم اما من می دانم و دست آخر رفاقتی و صمیمیت ای و گذار و گذری با دوست، و در نهایت امر، یک هو، بی خود و بی هوا، ترق! کشیدن زیر همه چیز.

و این بار هم باز همین شد. شاید اشکال از من باشد. شاید هم از دیگرانی که هر دفعه می خواهم با فراموشیِ تاریخ، پسی نو را ازشان منتظر باشم. و این انتظار هم آخر کار، یا می شود توهینی، یا از کوره در رفتنی و در هر صورت کناره گیری و انزوای پس از انزوا.

خیلی سعی می کنم، خیلی، حداقل در مرواده ی با مردم، که مرنجان ام، و به همان میزان هم مرنجیدن را در مساعی ام. اما این دیگر خیلی سخت است که آدمی تویِ جمع خانواده اش که برای آرامش اش آفریده شده اند باشد و همه ی رنج ها را از خویش اش بیند و آن گاه مرنجد.

به قولِ بیوتنِ امیرخانی که قولی از خدا را پایه ی قول اش کرده بود: "شب را و خانه را و هم سر را برای آرامش شما آفریدیم. ... شب است. خانه ام. کنار همسرم. و این هر سه مرا آرام نمی کند."

بی شعوری؟باشد، حرفی نیست

بعضی وقت ها شعور آدم نمی رسد دیگر. حرفی است؟... خب نه، هر چیزی را که آفریده اند، عدم اش را هم  می توان مفروض شد. یعنی بالأخره آدمی می شود بی شعور باشد، یا به قول یک کتاب شهیری Ass Hole، اما این دلیل نمی شود که ادای باشعور بودن را در نیاوری. این از آن مواردی است که صدق اش چندان مزیتی نیست. اوکی؟

ما آدم خوب داریم و بد. ما آدم مسلمان داریم و غیرش. خب به همین منوال نیز باشعور داریم و بی شعور. عزیز دلِ برادر، اگر از شعور بهره ای نبرده ای، حداقل این قدر وقیح نباش و ادای باشعورها را درآر. به همان راحتی که نامسلمانی ات را پشت ادای اش پنهان می کنی.