ره آوردِ صلاحِ دل
اهل خرافه نیستم، اصلاً هم جسم را واجد اثر نمی دانم، اما این انگشتر مشکی را که می پوشم احساس می کنم که کمی منطقی تر و البته سخت تر و حتی ستیهنده تر می شوم. و الآن پوشیدم اش، چرا که یک داستان عاشقانه ی چرت، که نه اصالت زمینی داشت و نه آسمانی، و چرخش مدام جهان بینی یک مشت جماعت صاف زاده ی ژاپنی بود بین سه تا بچه دبیرستانی و نه من را مربوط می کرد و نه من را هم راه، قلب ام را درد آورده است. (و حالا تو بگرد دنبال صاحب فعل).
یک آدم ریشی، آن هم وزوز. موهای مجعد پرآَشوب که از بی نظمی شان است که پرآشوب شان می خوانم و نه از جذبه شان. یک صورتِ سفید و گه گاهی دسته جوشی و ریز خال هایی. یک تن نحیف و استخوانی. ابروهایی کوتاه که برخی گمان می کنند برداشت ام شان. و یک عینک دسته مشکیِ ری بون که ماحصل مستضعفی چشمان خمارم است-خواهشاً خمار را همان خمار بگیرید نه یک تعریفی، تمجیدی که ما از خودمان می نداشته ایم-. ... و همه این توصیفات به افاضه ی این که ما را از اهل عشق دو آسمان فاصله است. پس این اداهای زمینی را نکند باور قلب ات کنی و برگردی به اشتباهی به نام دوست داشتن. ... هر چند خداوند دوست داشتن را آفریده باشد ... اما ... بعضی ها را از بعضی چیزها برحذر صلاح تر ... و عجب مدید مدت ای است که روی آور شده ایم به "صلاح"(!).
لحظه ها می گذرند و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال 21 سال وقت گرفته .