"آسمان آن شب روشن بود. البته نه برای زمینیان. آسمان روشن بود از زمینیان. از سقف خانه های زمینیان که حالا آن شب آسمانی شده بودند. شعاع های نور از سقف خانه ها بیرون می زد و می رفت به سمت آسمان. به کدام طبقه و کدام مرتبه ی آسمان معلوم نبود، اما هر چه که بود، آسمانِ شبِ شهر روشن شده بود. نورهایی برساخته از" الغوث"ها و دعاها که می رفتند برای آمرزیده شدن و برآورده شدن. آن شب از سقف خانه های خیلی ها نورهایی به آسمان بلند شد و در خانه های دیگری فرو ریخت. نورهایی از جنس دعا برای خانه هایی از جنس نیاز. نورهایی که می رفتند تا یتیمانی را نوازش کنند و گرفتارهایی را آزاد. می رفتند تا از دل های برآمده ی نیکوشده های عالم، نیکی کنند به محتاج های عالم. آن شب، پای نامه های استعانت خیلی ها امضای لبیک خورد. آن شب با این همه نور انقلاب هایی در عالم رقم خورد که هیچ کس باورش را نمی توانست در ذهن اش بسازد. اما آن شب به واسطه ی دل ها، نورهایی به دل های باور کسان تابید و آینده ی انسان ها روشن کرد. آن شب، شبِ قدر، آسمان قدری روشن بود که پیروان 1400 سال پیشیِ اسلام آرزوی هم سفره شدن با این 1400 سال بعدی ها را داشتند. آن شب، شبِ قدر، خدای محمد راضی شد و اولیای محمد مرضی. آن شب، مسلمانان شهر ما، به جهان ثابت کردند که مسلمانی هنوز هم که هنوزه هست. آن شب، 313 نفر پیداشان شد، و امام ..."

 

این جورِ نوشتنی بود که شاید می شد در این شب ها نوشت. و راست اش اگر چنین می بود، اصلاً دیگر نیازی به نوشتن  نبود. اما این شب ها را دیگر برای مردمان این عصر قدری نیست. ... شاید هم دیده گان من قاصرند از دیدن آن نورها که گفتم. ... به هر رو دل من بر استوار دیده هایم گواه می دهند که نه! خبری نیست. نه این شب ها را برای عالم و نه این شب ها را برای کس قدری نیست، یعنی قدر شناسی ای نیست. تنها قرآنی بر سر و دست هایی به عادت به آسمان که "خدایا! جانِ مادرت" و شاید دعای وسع رزقی یا عاقبت به خیری فرزندی و یا شاید اشکی از سنگینیِ زیستی و بعد هم رضایتی به بخشوده گی حتماً و رفتن برای روزی مثل همیشه و  روزی ای مثل همیشه ...  هر چند این مراسمِ فرموده را نمی توان کنار گذاشت، اما، کاش تنها عملی از روی تکرار نبودند. به قول قیصر"به بی عادتی کاش عادت کنیم". کاش. البته منشِ من به قضاوت نیست، ولی عذاب که بخواهد بیاید به پرهیزکار و ناپرهیز  کاری ندارد. می ریزد بر سرِ همه ی قومِ ثمود. و مگر در هم چو شبی نبود که بلایی بس عظیم بر سر خاکیان نازل شد، و علی را با خود برد؟ ... آن وقت این حق است که بر مرامِ نصرانی جماعت که به صلیب رفتن عیسی را(به شهادت خودشان) عامل بخشوده شدن خودشان انگاشتند، قدر را مدخلِ بخشوده شدن خودمان بدانیم و تنها چیزی که می خواهیم "خلصنا من النار" باشد؟ ... راستش اگر آتش حق مان است، پس بگذار در آغوش مان بگیرد، که علی را با هدایت کار بود، نه با مرحمت. بیایید دعا کنیم: "اللهم! اهدنا الصراط المستقیم" و  وقتی این را می خوانید حواس تان باشد که ایستاده باشید، چه که نشسته ها را از "راهِ هدایت" سهمی نیست و اگر آسمانِ شهر ما نوری ندارد، اشکال از آسمان نیست.

باز هم می گویم، کاش به جای این تنبیهِ  نفس که می نویسم -و مسلماً منِ خوابیده در مقام نوشتن اش نیستم-، از همان نورهایی می شد نوشت که این شب ها آسمان شهرمان را روشن می کنند.