سترِ آبرو
آبرو. آری، آبرو. همینی که خدا از جان مؤمن
عزیزترش می دارد و همینی که برای حفظ اش صفت "ستّار"ی را نشانه گذاشته و
می گوید: "خدا می بیند و پنهان می کند و مردم نمی بینند و فریاد می
زنند." و آیا می دانی که آبرو ریزِ بنده و مؤمن، با آبرو از این دنیا نمی
رود؟ هیچ می دانی؟ پس خدا رحم ات کند! ...
نه رحمت ات.
این چند روزه ی گذشته را در کنار نارحت شدن ها
و همین غم های دوره ای که اصالتاً تنها مال آدم است و نه هیچ خلقت دیگری، یک چیز
را از خلأ اش در این دور و بری ها دیدم: ستّار نابودن را و از آن بدتر درنده بودن
پرده های آبرو و اسرار دیگران را. انگار تنها عورت است که آبرو دارد و حفظ اش ستر
می خواهد.
... والعصر. ان الانسان لفی خسر ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۹:۴۱ ب.ظ توسط رهگذر
|
لحظه ها می گذرند و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال 21 سال وقت گرفته .