اگر تاریخ نوشتنش را بگذاری فروردین و تاریخ نشرش را خرداد ، می بینی که اصلاً این نوشته ی "نوروزی که نمی شویم" هیچ بازخوردی نداشته و این برای من قلم به دست و عقل به چشم هیچ خوشایند نیست که ببینم خط خطی هایم را حتی یک نقد یا نظر نگذاشته اند .

 

باشدی گفتم و خودکار را برداشتم . نقدی بر "نوروزی که نمی شویم" :

نوشته ی سه پست قبل را خواندم . نه مثل شما یک بار و دوبار ، که بارها خواندم . طبق معمول و نه مرسوم بگذارید زمین ام را تعریف کنم . یادداشتی که درصدد نوشتنش ام حول توان شخص نویسنده می گردد و نه هیچ مجرای دیگر . نقدی با پیش زمینه ی ارزشی (!)

شاید بزرگترین اشکال این نوشته کثرت موضوع ها و کم عمقی در پرداخت به آنها باشد . در عین حال اینکه از موارد زیادی نام برده شده ، – چون مصرف طلبی ، چرخش ارزشی ، تربیت کودکان ، روابط خانوادگی و از این دست – نویسنده در هیچ کدام شان عمیق نیست و شاید هم جرأت نکرده (یعنی نکردم دیگر) . موضوع ها با وجود پیوستگی شان ، جدی بهشان پرداخته نشده . درست کانه یک خاطره گویی صرف . استفاده از یک قالب با گنجایشی عظیم و استفاده از آن در حد یک بدون شرح.

نویسنده حتی وضعیت خودش را درست با این قضایا مشخص نکرده . مثلاً وقتی که از یک پوستر یاد می کند ، با شعاریت حجاب ، فقط رفتارها را بازخورد می دهد . همین . بدون اینکه بد و خوب خودش را تعریف کند . بدون اینکه حتی بد و خوب مردمش را تعریف کند . خیلی جاها به نظر می رسد نویسنده دچار خودسانسوری شده . یعنی نقض وجود خودش در قضیه و باقی ماندن در یک جمله ی شعاری - اولین مشکل خودم بودم ... - .

از تراز حرفه ای آن که بگذریم (که این نوشته را در آن جایی نیست) ، باید گفت که عکس ها با مصداق های نوشته ایش خیلی فاصله دارد . گویا هیچ کدام از این سیاهه ها هنگام عکاسی در ذهن طرف نبوده . عکس ها پروژه ای ست جدا و نوشته ها نیز . نوشته ها بیشتر یک خاطره گویی صرف اند و کل طرح یک معناپردازی انتزاعی است انگار . معنا پردازی ای که هر چند جاهایی آن را توجیح می کند ، اما گویی قصه های ساده ی مادربزرگش را از اطراف خود روایت می کند . گویی خود نویسنده سنخیتی با این ها ندارد . این ها را بارش کرده اند . نویسنده بیشتر یک وامانده ی معناست تا معناپرداز . جواب های دیگران را ردیف کرده و خودش سؤالاتی دیگر دارد . گویی این ها دردهای خودش نیست . او کجاست ؟ همان جاهایی که بودنشان را نقد می کند ؟

نویسنده احتمالاً توی بازار گرم انتخاب کلاه کابوی (Cow boy) است . یا کنار پوستر حجاب گرم چشم چرانی . او به واقع کجاست ؟ غیر از این است که او هم "کپر نشین خیابان های باران نشسته" است ؟...

البته این ها همگی جواب دارند . اگر فکر کرده ای که با این چیزها حضرت نویسنده را دَمَغ می کنی ، جواب می دهد که من مجبور بودم آویزان خانواده ی قصه باشم . احتمالاً جوابت را با علم به فعل و از این چیزها که لازمه ی نقد فعل است ، می دهد . اما نویسنده خودش بهتر می داند که توی بازار چه می کرده . یا درون قبرستان یا سیزده به در یا ... .

این ها شاید پاسخ به درخواست دوستی باشد که بعد از خواندن متن گفت :

- خودت را اصلاح کن اخوی !

 

۱۲ خرداد ۱۳۸۹