می دانم اما نباید
باید گریه کنم. باید گریه کنم. باید گریه کنم. باید. باید. باید. باید. باید. اما نمی شود. می دانم غلط است. می دانم. اما نمی دانم کجایش. تنها این را می دانم که باید گریه کنم. گریه برای قلب خیلی خوب است. گریه برای قلب خوب است. گریه اصلاً برای قلب هم که نباشد خوب است. مثل مرده ای شده ام درون قبر. چه می توانم کرد؟ ... نمی توانم کرد... شاید "ماهی بی دست و پای" امیرخانی شده ام. اما، نه! من که ارمیا نیستم. و نخواهم بود و نخواهم شد. من همان مرده ی درون قبرم. همان که آن قدر مرده که گذاشته اندش داخل قبر. البته باز قبر همه ی مطلب را نمی رساند؛ بهتر است بنویسم "گور". آری این لفظ به درد بخورتر است. تازه گور را برای مرده های بی چاره می گویند و قبر را برای مرده های متوفیِ متشخص که مثل آدم افتاده اند و مرده اند. من اما مرده ی بی چاره ای هستم که گور بیشتر برازنده اش می نماید. چاره ای نداشته ام جز مرده بودن. چاره ای جز این چنین خشک برخورد بودن و همه ی هست ها را لازم انگاشتن. بالاخره هر کسی را بهر چیزی آفریده اند، و یک چیزی را از او انتظار دارند. یکی را پیامبر آفریده اند. یکی را پدر، یکی را معلم، یکی را رئیس، یکی را دوست، یکی را عاشق، یکی را کاسب، و یکی را هم "مرده ی بی چاره". مرده ای که به درد جامعه ای شدن بخورد. که تو سر خور باشد و خدا را شکر کن، جدی باشد و بی خطر.... مثلِ... مثلِ کبریت بی خطر... یکی سه وعده اش را بخورد و حلق و بلق اش را داشته باشد و در کار گنده تر ها دخالت نکند... . یکی که ... یکی که "یک مرده ی بی چاره"ی خوب باشد. درست به همان خوبی که مرده ها هستند.
باید گریه کنم. اما وظیفه ی یک مرده ی بیچاره ی خوب بودن، این اجازه را به من نمی دهد. باید گریه کنم... اما نه! نباید! این جا، این رو به رو نوشته اند که نباید. نباید گریه کرد. گریه کردن ممنوع است. مثل سیگار کشیدن که ممنوع است. البته این دومی مال خیلی پیش ترها بود. حالا-دست شان درست- این دومی را دیگر آزاد کرده اند. حالا دیگر اجازه داری آن قدر سیگار بکشی که ریه هایت بیرون بزند، یا که ریه های مردم.... اما حق نداری گریه کنی... یک جورهایی اصلاً سیکار را گذاشته اند که حالا که دیگر نمی توانی گریه کنی، سیگار بکشی. آخر دانش مندان می گویند: "یک نخ سیگار برابر است با یک ساعت گریه کردن". و این را من خودم شخصاً از دهان مبارک رسانه شنیدم. رسانه که دروغ نمی گوید.... منتها... یک چیز را از قلم انداخته اند... یعنی یک چیز را اشتباهی برعکس گفته اند. این که سیگار را نگذاشته اند، چون که انسان ها نمی توانند بگریند، بل که سیگار را گذاشته اند که انسان ها نگریند... آخر می دانید، همان طور که گفتم، گریه کردن ممنوع است. ... اما... من باید گریه کنم. ... اما، به من می گویند، که نباید. به من می گویند که اگر گریه کنم ممکن است خدایی ناکرده کسی فکر کند که من مشکلی دارم. آن وقت خدایی ناکرده ممکن است، خواب دیگران را بر هم بزنم. گیریم مشکلی هم داشته باشم، آن گاه خدایی ناکرده ممکن است بقیه هم، هوس گریه کنند. و آن گاه است که می فهمند دل دارند. و ممکن است خدایی ناکرده دیگران هم بفهمند که مشکل دارند و مشکل شان این است که توی زندگی شان جایی برای "دل"شان نیست. و آن گاه خدایی ناکرده... اصلاً این ها که مهم نیست. آن گاه آلودگی صوتی را چه می گویی که درست می شود؟ آن وقت تو می خواهی جواب بیماری گوش ملت را بدهی..... آری! حق با آن هاست... من نباید گریه کنم.... اما... من می دانم که باید گریه کرد.
لحظه ها می گذرند و تو نمی گذری : شاید این بازی ساده ی کلمه هاست ، اما تو که ساده نیستی . فاجعه ای هستی میان درد و عدم که هضمش تا به حال 21 سال وقت گرفته .